داستان زندگی مولانا (6) راه آسمان-2

داستان زندگی مولانا قسمت ششم – راه آسمان

 – نویسنده : غریبیان لواسانی 

 – گوینده : فخر

صبح شده است و دل جلال الدین چون پرنده ای از خواب می پرد .به سمت باغ می رود و در میان شب بوها که از شبنم مرطوبند به تماشای آسمان می ایستد که یکباره در نیمه باز خانه چار طاق باز می شود و چند کودک ،سروصدا کنان به سمت او می دوند و دست او را می گیرند و کشان کشان با خود به کوچه می برند .
بوی خاک و آب ،مشام جلال الدین را نوازش می دهد .صبح بلخ ،هر روز با آب پاشی مادران ،بر کوچه های خاکی ،که از جلوی درهای خانه شان تا چندی آنطرفتر را در بر می گیرد آغاز می شود و حالا رد پاهای کوچک کودکان ،بر صحنه عشق بازی آب و خاک ،نقش زندگی می زند .
جلال الدین محمد، دستش را بر صورتش که از نوازش باد صبحگاهی خنک شده ،گذاشته است و در میان کودکان ایستاده است و با چشمانی کنجکاو به آنها نگاه می کند که پسری به جثه از همه بزرگتر ،به سوی او می آید و با خوشحالی به جلال الدین دو پسری را نشان می دهد که از بام خانه همسایه به بام خانه های دیگر می پرند :امروز مسابقه داریم از بام بزرگ خانه، شما تا بام خانه شیخ رکن الدین که آن سوی کوچه است ،هر کس توانست همه بام ها را رد کند بقیه از او دستور می گیرند .
جلال الدین نگاهی بر بام خانه ها می اندازد :من بازی نمی کنم 
پسرها دور تا دورش را می گیرند :نکنه می ترسی ؟هان ؟
پسر درشت هیکل پسرها را کنار می زند ،عیبی ندارد تو فقط تا بام خانه بلقیس خاتون برو ،تا ته کوچه هم نرفتی قبول است 
جلال الدین مستقیم به چشمان پسر نگاه می کند :« این کار از سگ و گربه هم بر می آید » کودکان در سکوت به حرف پسر بهاالولد گوش سپرده اند شیطنت چشمانشان اما هنوز نشان از میل به بازی دارد .
جلال الدین محمد رو به سوی آنها می کند :«اگر در جان شما قوتی ست بیایید تا به سوی آسمان بپریم »
برق بازی و شیطنت ،از نی نی چشمان پسرکان رخت بر می بندد این کودک که هم سن و سال آنهاست پس چرا مثل پیران سخن می گوید ،این حرف ها را از کجا آورده ،از پدرش آموخته ؟
پسران کوچک به هم نگاه کردند چه طور می شود به سوی آسمان رفت ؟
هیکل پسر بزرگ در خود جمع شد ،کوچک شد و رنگ از صورتش پرید :بچه ها پسر شیخ بهاالولد در میانمان نیست !
کودکان سرشان را به این سو و آن سو چرخاندند :به کجا رفته ؟لحظه ای پیش که با ما سخن می گفت .
صدای الله بود که در گوش جلال الدین زمزمه می شد و آوای عود بود که در میان آسمان ها نواخته می شد خودش را دید که بر بلندای آسمان ایستاده است و از آن بالا به زمین چشم دوخته ،زمین چقدر حقیر و کوچک بود .دلش خواست بماند و بر نگردد .اما آن ها که او را بالا برده بودند سفر آسمانی او را خاتمه دادند و باز میان کودکان کوچه به آرامی بر زمین گذاشتند .
کجا رفته بودی جلال الدین ؟
جلال الدین مبهوت بود :چرا مرا برگرداندند؟
پسرکان به او نزدیک تر شدند :مگر کجا بودی؟
فرزند بهاالولد چشمانش را بست و با صدایی که از ته حنجره اش می آمد گفت :سبز سبز بود قبایشان و سپید سپید بود صورت هایشان و آسمان آنجا ،آبی تر از آبی آسمان ما بود «با شما سخن می گفتم و یک آن دیدم جماعتی سبز قبا مرا از میان شما به آسمان بردند و‌آنجا را به من نشان دادند و چون شما ساکت شدید مرا بازگرداندند »
کودکان با شنیدن این سخن بی معطلی به سمت خانه هایشان دویدند تا آن چه شنیده بودند را برای اهل خانه هایشان بگویند 
جلال الدین اما ،هنوز در میان کوچه ایستاده بود .دلش نمی خواست به خانه برود ،شاید همان جا اگر می ماند فرشتگان دلشان به رحم می آمد و او را دوباره به آسمان ها می بردند .
آفتاب به میان کوچه آمده بود و کوچه آماده می شد تا سفره ظهرش را بگستراند .
محمد جلال الدین از جایش تکان نمی خورد ،فکر کرد شاید سبز قبایان رفته اند تا دوباره بازگردند .
کودک در رویای سبز ملکوتیان بود که سنگینی دست بزرگی را بر شانه خود احساس کرد ،سرش را بالا گرفت و سیل اشک با دیدن سید برهان الدین ترمذی از چشمانش جاری شد :استاد !
و جلال الدین لحظه ای بعد خودش را در اغوش شیخ برهان محقق در حال گفتن سفر آسمانی اش به او یافت .

 

هر روز خواننده مطالب جدید در  کانال تلگرام و صفحه اینستاگرام  باشید

سایر بخش ها ی کتاب

دیدگاهتان را بنویسید