کتاب-باغ-سبز-عشق

داستان زندگی مولانا قسمت پنجم – راه آسمان

داستان زندگی مولانا قسمت پنجم – راه آسمان

 – نویسنده : غریبیان لواسانی 

 – گوینده : فخر

شب است و عکس ماه نقره ای در حوض آبی رنگ افتاده است .جلال الدین محمد ،دست کوچکش را در آب حوض می کند و ماه به رقص در می آید .قطرات آب از آرنج نرمش فرو می غلطد و بر گلبرگ گل شب بو می نشیند .
پاهایش را در آب حوض فیروزه ای می گذارد و از سرمای آب انگشتانش کرخت می شوند و پاها پس می کشند ،به پاهایش دست می کشد نوازششان می دهد :با شما به ضیافتی بزرگ می روم کمی که صبر کنید خودتان همه چیز را در می یابید .
پاهای کوچک جلال الدین بدون چون و چراکردن با او تسلیم می شوند و خیس خیس به درون کفش صندلی که اندازه اش به کف دستی نمی رسد پناه می برند .
باغ در خلوت شبانه اش آرمیده است کسی شب ها به میان باغ نمی آید .جلال الدین زیلوی کوچکی را بر علف های سبز باغ می گستراند و در میان زیلویی که رنگ سفیدش از پاکی کبوتران نشان دارد و آبی اش از آسمان آبی ،به نماز می ایستد 
شب است و از میان شاخه های درخت سیب دو چشم زیبا به رنگ ملکوت به عشق بازی کودک و خدا نگاه می کند .
جلال الدین محمد نمازش را با زمزمه الله به پایان می رساند .نگاه عمیقی به آسمان پر ستاره  بالای سرش می اندازد و آن وقت از خود می پرسد :آسمان های خدا کجاست ؟ فلک نهم در کجای این آسمان قرار دارد ،ملکوت کجاست ،من در کجایم و چگونه به آنجا می توانم برسم ؟
لرزشی بدنش را فرامی گیرد .دانه اشکی بر گونه مهتابی اش می درخشد و به سمت رواق و پلکان خانه گام بر می دارد .از پله ها به شتاب می گذرد تا به اتاق پدر خود را برساند .
بهاالولد پسر را با رنگ پریده و چشمانی پر سوال مقابل خود می یابد دست سرد کودک شش ساله را در دست بزرگ و گرم خود می فشارد .به چشمان درشت او مستقیم نگاه می کند و پسر با هیجان از پدر می پرسد :نمی دانم ،اما آرزو دارم بدانم .نمی توانم اما باید بتوانم ،نمی شناسم اما می خواهم بشناسم .پدر !راه آسمان ها از کدامین سو  است ؟
مولانا بهاالولد اشکی را که بر گونه پسرش نشسته است با انگشت سبابه اش پاک می کند و دست کوچک او را روی قلبش می گذارد :جلال الدینم راه آسمان ها از دل تو آغاز می شود .قلب تو ‌دو سو دارد ،رویی به سوی آسمان و رویی به سوی خاکدان .قلبت را روشنایی ده .همه چیز از آن آغاز و‌به آن ختم می شود .
محمد جلال الدین دیگر چیزی نمی پرسد پدر را ترک می کند تا به آنچه او گفته بیشتر بیندیشد .از اتاق پدر بیرون می آید .صدای بازی کودکان خانه ،خلوت ذهنش را می آشوبد :پس چرا من میلی به بازی ندارم ؟
در رواق خانه می نشیند و می اندیشد :فکر امانم نمی دهد .عاشق درس و مکتبم اما دلم بیشتر از آن را می جوید .دلم می خواهد سری به آن سوی دیوارها بکشم. آیا من هم می توانم مثل فرشتگانی که هر روز ،میان باغ به من سلام می کنند ،اهل آسمان شوم ؟
مومنه خاتون از ایوان خانه ،جلال الدین را صدا می زند و کودک که در خیال چیدن ستاره های ملکوت ،فرو رفته به خواهش مادر به جمع خانواده می پیوندد .
 
 


دیدگاه ها بسته شده اند.