کتاب-باغ-سبز-عشق

داستان زندگی مولانا قسمت دوازدهم – شهر هزارویک شب

داستان زندگی مولانا قسمت دوازدهم – شهر هزارویک شب

 – نویسنده : غریبیان لواسانی 

 – گوینده : فخر

 

مؤ منه خاتون دستانش را گذاشته بود ،روی شانه جلال الدین و حسین ،که دو سال از برادرش بزرگتر بود و آن دو را به خود نزدیک کرده بود . در به دری و راه طولانی ،زن را تکیده کرده بود و حالا که وارد شهر بزرگ بغداد  شده بودند  ،غم آوارگی بر شانه هایش سنگینی می کرد و در مقابل قد بلند و هیکل ستبر شوهرش ،کوچک و خمیده به نظر می رسید .نگاهش در میان مردم شهر ،دنبال آشنایی می گشت ،مثل پرنده ای که شامگاه به دنبال آشیانه می گردد ،در سیاهی شب ،بغدادیان را خوب از نظر گذراند .خراسانیان قافله نیز چون او ،در میان سیل جمعیت به سختی راه می جستند ،چشمانشان ،گاه به قصری زیبا می افتاد و خانه های مجلّل که در دو سوی خیابان ،جلوه گری می کردند و نمی شد از کنارشان بی تفاوت گذشت ،اما هیچ کدام ،آرامشی را که به دنبالش بودند را در قلبشان  ایجاد نمی کرد .
میرزا حیدر قافله دار که در شهر از کاروان جدا شده بود ،نفس زنان خود را به شیخ رساند :شیخ ! بغدادیان ،کیسه های گشاد برای چپاول مردم بر لباسشان دوخته اند ،مردم بیچاره از  دست مغول فرار کرده اند ،این ها که از تاتار و چنگیز بدترند ،اگر بخواهیم با قیمت این ها خانه ای کرایه کنیم ،خرج راه و زندگی را از کجا بیاوریم ؟
سلطان العلما حرفی به زبان نیاورد ،این موقع ها جلال الدین به خوبی می دانست که پدر هم چنان آرام می ماند و از خدا صلاح کار را می خواهد .
شب بغداد ،بر خلاف بیابانی که از آن آمده بودند ،گرم بود و شهر که به سبب ورود مهاجران و حاجیان از شلوغی در حال انفجار بود ،شباهتی به شهری که جلال الدین درباره آن شنیده بود ،نداشت .همیشه دلش آرزو داشت ،به بغداد بیاید و بزرگترین شهر علمی زمانش را ببیند ،در خیالش ،همه چیز بغداد ،مدرسه هایش بود ،که کنار حوض های آبی اش ،طالبان علم می نشستند و با هم بحث می کردند و حالا در شهری پر از کاسبان دندان گرد و قصرهای پر زرق و برق ،کودک خاندان بهاالولد ،شبانه به دنبال مدرسه می گشت .
به امر شیخ ،قافله در نزدیکی رود فرات که از مرکز شهر می گذشت ،بار و بُنه سفر را بر زمین گذاشت .رود بی صدا و آرام در جریان بود ،گیاهان خودروی کنار رود ،خوراک اسبان و شتران شد و آب رود که در شب ،نشانی از سپیدی نداشت و وهم آور به نظر می رسید ،صورت خاک آلود خراسانیان خسته را شستشو داد .اینجا نیز از ازدحام مردم پر بود ،گوشه به گوشه مردم بخت برگشته و آواره را می دیدی که حاضر شده بودند ،سختی فلاکت و آوارگی را تحمل کنند ،اما از تیغ مغولان در امان باشند .دخترکانی را می دیدی که آستین های ابریشمی لباسشان ،نشان از خاندانی پُر مکنت داشت و حالا با صورت های آفتاب سوخته و موهایی بهم چسبیده ،توان شناخت آنها از کولیان نبود .
رود پیچان دور می شد و غم سرگردانی این مردمان را در هوا نجوا می کرد .جلال الدین به مردم نزدیک می شد و سعی می کرد کودکانشان را بخنداند و پدرانشان را دلداری دهد ،کودکی بود که خود نیاز به دلجویی داشت و در کنار نی های بلند کنار رود ،چشم به دور دست ها می دوخت و برای آنها دعا می کرد .
بغداد با شکوه شاهانه اش ،برای او زیبایی بلخ را نداشت و شاید برای کودکی که داشت قد می کشید و به مرز نوجوانی می رسید ،از خود خاطره ای جز مردمان طماع باقی نمی گذاشت ،اگر او را نمی دید .
بلند بالا بود .با صورتی به گردی ِماه بدر و محاسنی سپید ،به آنها نزدیک شد . صدای مرد بغدادی ،که آن سو تر ،با گاری دستی اش ،شیره خرما می فروخت ،خاموش شد و چند لحظه بعد ،همو با صدایی  لرزان داد زد :غریبه ها !از جایتان بلند شوید …شیخ الشیوخ بغداد به اینجا آمده …مگر نمی شناسیدش !؟
با شنیدن فریاد مرد گاریچی ،مردم سراسیمه شدند که چه کنند .
شیخ شهاب الدین سهروردی ،سرش را به زیر انداخت و آرام گفت :نیازی نیست و وقتی چشم از روی زمین بر داشت و مردم را بغچه به بغل ،بر پا ایستاده دید ،ابروان پر پشت سفیدش از هم گشوده شد و لبخندی بر لبانش نقش بست و بلند گفت :عزیزانم !خدا این علف های سبز را برای نشستن انسان ها و آرام گرفتنشان بر زمین نشانده ،بر زمین خدا بنشینید و خستگی را از تن بدر کنید .
آنوقت ،شیخ نگاهش از میان مردم گذر کرد و به گوشه ای که قافله بلخ در آن بیتوته کرده بود ،رسید و پیشانی اش با دیدن شیخ بهاالولد از هم گشوده شد و با قدم هایی بلند خودش را به او رساند .
سلطان العلما نیز که گونه هایش از هوای گرم شهر برافروخته ،غرق عرق بود و نیمی از ردایش را رود نمناک  کرده بود ،به سوی او گام بر داشت .
ماه بر افق آسمان ،راه می پیمود و دو خورشید را که در زمین با هم تلاقی می کردند نظاره می کرد .مولانا بهاالولد ،خسته از هوای سنگین شهر ،اما سر خوش از دیدن سهروردی بزرگ ،شیخ ایرانی را در آغوش کشید
 
شب بود و گاه موجی خُرد ،بر رود پدیدار می شد و ناتوان از ایجاد موجی دیگر ،خمیازه می کشید .
 
شیخ الشیوخ بغداد ،که اصلیتش به زنجان می رسید ،در چشمان شیخ بلخی نگاه کرد و به سخن در آمد :با خبر شدم تعدادی خراسانی به همراه شیخی محبوب به بغداد آمده اند که نامش بهاالولد است ،شبانه خودم را به اینجا رساندم و بعد صورت شیخ بهاالولد را غرق بوسه کرد و از او خواهش کرد که به خانقاه او وارد شوند و میهمان او باشند .
 
سلطان العلما به نخلی که اندکی دورتر به تنهایی سر بر آسمان ساییده بود نگاه کرد ،می دید که مرد عارف که سیلی از مریدان همواره ،همراهی اش می کنند به تنهایی به دیدنش آمده و حالا او را به خانقاه خود می خواند ،متواضعانه رو به شیخ کرد و گفت :مدرسه برای اهل علم مناسب تر است ،به مدرسه برویم بهتر است .
 
شیخ شهاب الدین ،خواسته مرد خدا را پذیرفت و همان شبانه اجازه خواست تا مدرسه ای مناسب برای اطراق خاندان شیخ و خراسانیان همراهش بیابد .


شیخ شهاب الدین رفت و ذهن جلال الدین را با خود برد .دیداری کوتاه بود ،اما برای او همان یک دیدار کافی بود .
 
باد شروع به وزیدن کرده بود و اسباب و اثاثیه مهاجران  را به این گوشه و آن گوشه می برد .زنان و کودکان روی زمین چنبر زده و در خود جمع شده بودند و مردان با ردایی که بر پاهایشان پیچیده می شد ،به دنبال اسباب سفرشان به این سو و آن سو می دویدند .
 
رود فرات هم با باد هم دست شده ،به طغیان در آمده بود و همسایگان جدیدش را از کنارش می راند .
 
شب بود ،دختری زیبا از گوشه چشم با وحشت به یورش ناگهانی تند باد می نگریست و عاشق درخت نخلی در آن نزدیکی شده بود که در برابر باد سر خم نمی کرد .
 


دیدگاه ها بسته شده اند.