کتاب-باغ-سبز-عشق

داستان زندگی مولانا قسمت شانزدهم – رقص پروانه

داستان زندگی مولانا قسمت شانزدهم – رقص پروانه

 – نویسنده : غریبیان لواسانی 

 – گوینده : فخر

 جلال الدین بر روی سنگفرش کوچه قدم گذاشت و‌از کنار مغازه های رنگارنگ سوری گذشت و حتی نگاهش هم به آنها نیفتاد .
خورشید غروب ،با انوار سرخ رنگش بر ردای آبی اش می تابید .شهر پر از هیاهو بود و نوای مخلوطی از صدای آدم ها و موسیقی ای که از بازار می آمد ،آدمی را کلافه می کرد و رؤیاهایش را بر هم می زد .
کم‌کم چراغ های شهر ،یکی یکی روشن می شدند .جلال الدین در میان این همه شلوغی خودش را می جست .به یکباره احساس کرد آسمان بالای سرش ،آسمان لحظه ای قبل نیست ،ایستاد و نگاهش را از شهر برگرداند و به کوه های جبل الشیخ خیره شد ،چه می دید !؟
چشمانش را بست و دوباره گشود و به آن نقطه کوه ،دوباره نگاه کرد .پیر بلند قامتی را دید که در میان اجسادی بر دامنه کوه ایستاده است ،نگاهش را به چهره او دوخت ،نه باور نمی کرد ،اما خود او بود ،شیخ فریدالدین عطار نیشابوری ،در میان رودی از خون که کوه را گلگون کرده بود ،عصازنان با همان عصا که در خانه اش به آن تکیه زده بود، از او دور و دورتر می شد و دیگر او را ندید .
چشمانش هنوز به آن نقطه کوه خیره بود .کوه برجا بود ،اما از شیخ سپید موی خبری نبود .صدایش را می شنید که می گفت :این برف های سر من ،به زودی آب خواهد شد .
 
شهر در شلوغی خود بود و دود هیزم ها بر بالای بام ها به آسمان می پیوست .وارد کوچه ای شد که پدر در آن مجلس وعظ داشت .صدای چرخ ارابه ها که این سو و آن سو می رفتند ،جوان را از کوه و یاد شیخ به پایین آورد و سنگینی پاهایش را روی زمین احساس کرد .درخت زیتونی از میان حیاط خانه ای چوبی ،خودنمایی می کرد ،به یاد آورد که مغولان به هر شهری که می رسند درختان را نیز می سوزانند ،پیش خود گفت ،بیزاری تاتاران از درختان برای چیست ؟
شیخ بهاالولد با جماعتی همراه، از مجلس بیرون آمد ،جلال الدین هنوز در اندیشه شیخ عطار بود و درختانی که زیر سُم اسبان مغول ،تکه چوبی سوخته می شدند .پدر او را صدا زد :فرزندم  به چه می اندیشی ؟
امواج غلطان اشک بر صورت  جوانش به ناگاه فرو ریخت و از دیدارش با شیخ عطار گفت .پدر لحظه ای سکوت کرد و بعد گفت :شیخ مقتولمان عطار ،مدت ها بود که در انتظار بال گشودن بود و حالا مغول آن گُل را از مادر خاک آزاد کرد و چون پروانه ای به آسمان بال گشود .می بینمش که در آفتاب ،رقصان به پرواز در آمده است .اما بزرگی دیگر را نیز در این شهر می شناسم که تا عمر او بر شاخه درخت است به دیدارش بشتابیم .
 
جلال الدین محمد می دانست که پدر او را به دیدن شیخ محی الدین عربی می برد .می دانست که شیخ اکبر ،زاده سرزمین اندلس است ،کتاب هایش را خوانده بود ،در فصوص الحکمش تعمق کرده بود و در آیینه فتوحات مکیه ،بسیار نگاه کرده بود ،اما دوست داشت این عالِم بزرگ عرفان نظری را ببیند .
از کوچه های خاکی شهر گذشت .جوی بزرگی از میان شهر عبور می کرد که همو ،راه را به هر مسافر تازه نشان می داد .
سردر خانه ها پر از گل های رونده بود که زیر نور خورشید غروب ،از شرم سرخ گونه تر شده بودند .حالا میان این کوچه باغ ها از شلوغی بازار خبری نبود و روح جوان آماده دیدار با شیخ بزرگی دیگر می شد .
از در خانه ای بزرگ وارد حیاطی شدند که درخت گردویی بلند ،قد برافراشته بود .بوی گردو خانه را پر کرده بود .حیاط بزرگ لحظاتی قبل آب پاشی شده بود و بوی خاک و عطر نانی که در تنور پخته می شد جلال الدین را از رؤیای خونریزی مغولان در کوهسار ،به زمین کشاند .
 
صدای فرو افتادن گردویی بر حوض خانه ،جلال الدین را متوجه پرنده ای کوچک کرد که بر درخت آشیان داشت .از پلکان چوبی همراه پدر به رواق ِخانه و‌سپس به اتاق بزرگی وارد شدند که مخدّه های زردوزی شده ،دور تا دور آن را پر کرده بود و چند تن از شاگردان شیخ گوشه ای از آن نشسته بودند و سر در کتاب فرو برده بودند .
مولانا بهاالولد همان پایین اتاق نشست وجلال الدین محمد کنار او روی زمین دو زانو‌نشست .فرش بزرگی اتاق را پوشانده بود و روی هر طاقچه گلدان های مرصع ،لاله های منقش و‌ردیفی از ظرف های نفیس و بشقاب های طلاکوب چشم را به سوی خود می کشاند .
عارف اندُلسی ،بالاپوشی بر تن داشت که قد بلندش را تا نیمه پوشانده بود و ردای نخودی رنگش از زیر آن بیرون زده بود .
 
جلال الدین نگاهش را به سمت او دوخت تا او را خوب ببیند اما چشمان پیرمرد آنقدر به صورت او خیره بود که فقط چشمان شیخ را دید که نیلی رنگ بود و دیگر هیچ .هر بار که سرش را بالا می آورد تا ابن عربی بزرگ را ببیند ،می دید که او ،اگرچه با پدر سخن می گوید اما تمام نگاهش به اوست و از شرم سر به زیر می انداخت و باز که جوان سر را بالا می آورد، آن دو‌چشم نیلی را می دید که نظاره گر اوست .
 
شیخ بزرگ بلخ و شیخ معروف دمشق تا وقت اذان مغرب به شوق تمام ،باهم سخن گفتند و آن وقت بود که سلطان العلما قامت راست کرد تا برای نماز به مسجد رود و شیخ محی الدین برخاست و گفت :بار دیگر تو را و این شیخ جوان را می بینم ؟
بهاالولد اندکی اندیشه کرد و گفت :چندی بیش در دمشق نمی مانم ،عزم رفتن به قونیه دارم .دمشق اگرچه زیباست ،اما مملو از فساد است و‌به زودی شکوهش را از دست خواهد داد ،دیگر میلی به  ماندن در اینجا ندارم .
ابتدا شیخ بهاالولد بود که از در خانه بیرون آمد و‌آن وقت جلال الدین پشت سر او به راه افتاد .در پس دری که داشت بسته می شد ،هنوز نگاه محی الدین عربی را بر خود می دید و شنید که یکی از شاگردان از استاد پرسید :یا شیخ !سلطان العلمای بلخ را چگونه یافتی ؟
گفت :«اقیانوسی از پی دریاچه ای روان بود »گفت :کدام اقیانوس بود ؟و شیخ گفت :آنکه جوان بود .
 


دیدگاه ها بسته شده اند.