کتاب-باغ-سبز-عشق

داستان زندگی مولانا قسمت نوزده – بیرون زندان

داستان زندگی مولانا قسمت نوزدهم – بیرون زندان چه خبر

 – نویسنده : غریبیان لواسانی 

 – گوینده : فخر

باران سکوت کوه را بر هم زده است .ماه گاهی پیدا می شود و گاه پشت ابر به انتظار می نشیند .و برگهای سرخ پاییزی در سرگردانی اند که کجا روند .باران تند می وزد و به آنها اجازه انتخاب نمی دهد و‌به اجبار به آغوش خاک می افتند و ماه از میان ابرها به آنها چشم می دوزد .
جلال الدین محمد به صورت پدر نگاه می کند که چشمانش را آرام بر هم نهاده است چون فرمانده پیری که به چابکی و‌ از روی ارادت و‌عشق نبرد کرده باشد و حالا وقت آرمیدن او فرا رسیده باشد .
تیغ باد خزانی پنجره را می لرزاند ،پنجره گشوده می شود و‌پرده های سپید را با خود به بیرون می برد .شب است و ستارگان با ابرها در گذرند ،باران جایش را به ماه می دهد که محو تماشای بیدی است که شاخه هایش در باد می رقصند ،بیدی زیبا که به دخترکی پانزده ساله می ماند .
چشمان جلال الدین هم به صورت پدر خیره مانده است ،برای پدر ،همیشه خدا ،چون شاهی زیبا در میان نوعروسان جلوه گری می کرد. پدر می گفت هر چه روح زیباتر و عروسانه تر باشد ،شاه را بیشتر به خود می خواند و حالا پدر نزدیکتر از همیشه به شاه عالم تاب شده بود . آنچنان که خود باور داشت : «چنان که شاه‌ زیبا در میان‌ عروسان‌ نو بنشسته‌، و یا چنان که‌ فرزندان‌ ،چو دانه ‌مروارید ،گرد پدر جوان‌ درآمده‌ و با وی‌ بازی‌ می‌کنند و یا چون‌ کبوتران‌ و گنجشکان‌ گرد کسی‌ که‌ خورشان ‌می‌دهد، در آمده‌ باشند، همچنان‌ همه ذرّه‌های‌ کاینات‌ ،گرد الله‌ گردان‌ است‌ ‌».
یک لحظه احساس کرد لبهایش می جنبد و با او سخنی دارد .اگر هم پدر حرفی با او داشت از میان شیون زنان ،صدایش به گوش جلال الدین نمی رسید .

جلال الدین به سالهای کودکی و‌بودن با پدر می اندیشد ،به کوچه باغ های بلخ و خانه شان که در باغش ساعتها می ماند .او همیشه پرنده ها را می دید که نوک ظریفشان را در تنه درخت فرو می برند و کرم کوچکی را بیرون می آوردند و با لذت می خوردند و در دنیای کودکانه خود می دانست که کرم ها در درون درختان زندگی می کنند .آن روز زمستانی ،پدر دست کوچک او را در دست بزرگ و مردانه خود فشرد و‌جلال الدین پنج ساله را از حقیقتی با خبر کرد که ذهن او را هرگز رها نکرد .پدر او را به نزدیک درخت تنومند گردو برد و اندام بلندش بر روی سر ظریف و‌کوچک او خم شد و به او‌گفت که در تنه این درخت صدها کرم زندگی می کنند و در دل تاریکی دنیای خود ،خبر از بیرون درخت ندارند و این که به زودی با آمدن بهار در بیرون زندان تاریک آنها ،اتفاقات بزرگی روی می دهد .یک روز می رسد که شاخه های درخت سبز می شوند ،تنه آن تازه و شاخه هایش پر شکوفه می شود .
پدر آن روز به او گفت که اگر کرم می توانست بهار را تصور کند ،دیگر کرم نبود ،پروانه می شد و حالا آن پسر کوچک که جوانی شده بود به بهاری که پدر از آن خبر داشت فکر می کرد و این که پدر همه عمر ،چشم انتظار آن بود که روزی به آنجا پرواز کند .
قونیه با زمستان سختش که کوه ها را هم خمیده می کرد در راه بود .جلال الدین در میان مردم قونیه که در مرگ شیخشان سیاه پوشیده بودند و شهر که در ماتم فرو رفته بود ،به یکباره خود را غریب یافت .
دو سال از آمدنشان به این شهر می گذشت ،مردمش عاشق پدر بودند ،سلطان روم ،مرید شیخ بهاالولد بود ،اما او کودکی هایش را در بلخ جاگذاشته بود .

دیدگاه ها بسته شده اند.