کتاب-باغ-سبز-عشق

داستان زندگی مولانا قسمت بیست و شش – شمس تبریزی

داستان زندگی مولانا قسمت  بیست و شش  – شمس تبریزی

 – نویسنده : غریبیان لواسانی 

 – گوینده : فخر

غروب بود و رعیت های ده ،داس هایشان را بر زمین می گذاشتند .بقچه کوچکشان را در دست می گرفتند و عازم خانه هایشان می شدند .پیرمرد اما هنوز در راه بود .بلندی قامت و لاغر اندامی اش در میان علف مرغزار ،که گاهی بلندی اش از یک متر هم می گذشت ،به خوبی مشهود بود .پاهای آماس کرده از پیاده روی های طولانی اش ،او را آزار می داد .آفتاب ،صورت آفتاب سوخته اش را جابجا نیشگون سرخی گرفته بود .ریش تُنکش ،صورت لاغرش را کوچک نشان می داد .از میان دوره گردهای یونانی که بیرون دروازه شهر ،بساط شان را پهن کرده بودند و از بدلیجات تا مجسمه های کوچک و بزرگ توی اسباب شان پیدا می شد ،گذشت و‌نگاه هیچ کس به سمت این پیرمرد ژنده پوش که از دروازه قونیه وارد می شد ،نیفتاد .
شهر، لحاف چهل تکه ای از مردم یونانی ،ترک و ایرانی بود و پیرمرد با آن ظاهر عجیب ،به راحتی از میان آنها خودش را به محله اُزبک اوقلو‌ رساند .
شصت ساله به نظر می رسید ،اما چالاک تر از سنش قدم بر می داشت و‌ با وجود زخم پا ،از برداشتن گام های بلند ،باکی نداشت .چشمان نافذ و سیاهش ،نشان از تیزهوشی صاحب خود می داد و ابروان پر پشتش به هیبت مردانه او می افزود .
شب ،چادرش را بر شهر قونیه گسترانیده بود .پیرمرد به دنبال جایی برای گذراندن شب ،خودش را به خان برنج فروشان رساند .خیلی زود حجره ای گرفت .به چالاکی ،قفلی بزرگ‌ و گران بها را از میان دستارچه قیمتی زردوزی شده ای بیرون آورد و‌بر سر در حجره بست و‌کلید آن را در همان دستارچه پنهان کرد و آن را در جلوی حجره آویخت .
شعله های لرزان چندین چراغ ،در خان برنج فروشان ،پیرمرد را از بودن رهگذران دیگری با خبر کرد که آنجا را برای بیتوته شب انتخاب کرده بودند .به رسم کاروانیان ،کم کم ،پچ پچ مردان شروع شد و‌مرد پیر از میان صحبت های آنها شنید که او را تاجری ورشکسته می نامند .نگاه زیرکانه ای به دستارچه قیمتی انداخت ،دستارچه کار خودش را کرده بود .حصیر کهنه و شکسته ای را که در سفرهایش همیشه همراه داشت ،از بقچه کرباس سیاه بیرون آورد و روی آن دراز کشید .دستش را حایل چشمانش کرد و از میان تاریکی به سقف حجره که در نور مهتاب کمی از آن دیده می شد ،خیره شد و زیر لب زمزمه کرد :«خدایا !آیا هیچ آفریده ای از تو هست که صحبت مرا تحمل نماید »دلم می خواهد از آنچه در سینه دارم با کسی سخن بگویم .
برگ درخت سپیداری روی حصیر کهنه اش افتاد و سرمای شب ،پیرمرد را لرزاند .خوابش نمی آمد .دو زانو نشست و دست روی قلبش گذاشت .قلبش او را به سوی قونیه کشانده بود .ساعت ها تا صبح باقی بود .
کم کم ،صبح شهر را به رنگ طلایی و گرم ،نقاشی کرد .پیرمرد کمی صبر کرد تا قونَوی ها از خواب بیدار شوند .آن وقت با قدم هایی محکم به جانب بازار راهی شد .نور تازه صبح ،خودش را به داخل دالان های بازار می کشاند و یک یک آن جا را روشن می کرد .از میان روزنه های سقف بازار ،نور خودش را با فشار به داخل کشانده بود و خط عمودی از نور ،از سقف تا زمین خاکی امتداد یافته بود و ذرات گرد و غبار در میان نور به رقص در آمده بودند .
سقف گنبدی و آجری با آن مغازه های جور واجور ،چشم را خسته نمی کند .آدم اگر از بازاری جماعت هم دلخوشی نداشته باشد بازار را دوست دارد .پیرمرد این جمله را زیر لب گفت و به راه افتاد ،اما یک دفعه احساس کرد ،نفسش به شماره افتاده ،به دیوار یکی از حجره ها تکیه داد تا نفسش سر جایش بیاید .آواز دو مرغ عشق ،نگاه او را به حجره کنار دستش کشاند .دلش برای پرنده ها سوخت اما خوشحال بود که تنها نیستند و فکر کرد که آیا مرغ عشق ها تصوری از دنیای بیرون از قفس دارند و به پرواز از این قفس فکر می کنند ؟
صدای حسینعلی ،پسر چهارده ساله ای که حمال بازار بود و بارهای بازاری ها را به انبارهایشان می برد ،پیرمرد را از جا پراند و تعادلش را از دست داد ،داشت نقش بر زمین می شد که شاگرد بازاری ای زیر بازویش را گرفت و گفت :پیرمرد برو کنار بایست .مگر نمی بینی چه کسی در حال آمدن به بازار است ؟
مرد پیر با نگاهی پُرسان به صورت آبله روی جوان نگاه می کرد که بازاری ای فربه که کارش داد و ستد غوزه پنبه بود با صدای بلند رو به او کرد و گفت :مرد !مفتی اعظم شهر قونیه ،خداوندگار ما ،حضرت جلال الدین محمد مولوی عازم مدرسه هستند و هر روز از لطف خدا ،مسیر عبورشان از بازار پنبه فروشان می گذرد .
و چشمان تیز پیرمرد از ته بازار بر مردی جوان افتاد که سوار بر اسب در میان خیل بازاریان و علما و طلبه های مدرسه به آن سو می آمد .
از هر سو بازاریان به سوی او می آمدند و او بر سرشان دست نوازش می کشید و از احوالشان می پرسید .پیرمرد از آن دور چهره مفتی اعظم را ندید .فقط می دانست تا دقایقی دیگر در نزدیکی اوست .
راه مدرسه از میان بازار می گذشت و جمعیتی که پشت سر مولانا به راه افتاده بودند ،اینجا و آنجا همراه او می ایستادند .خداوندگار قونیه به هر کس که می رسید ،سلام می کرد ،از آن پیرمرد خادم گرفته تا بابا فرج که جلوی در حجره میرزا رشید بنکدار ،کفش ها را پینه دوزی می کرد .
ژوزف ارمنی که دلش برای مولانا تنگ شده بود ،همراه پسرش خودش را به او رساند :پسرم دوست دارد در مجالس شما شرکت کند .مولانا نگاهی به پسر دوخت ،چه اشکالی دارد ،هر زمان که خواست ،قدمش روی چشم و به راه افتاد .
جوانک درشت چشمی که موهای بلند و سیاه داشت از میان مردمی که دور تا دور مولانا را گرفته بودند ،به سختی راهی به جلو باز کرد و مولانا جلال الدین را از سر عشق نگاه کرد .حسام الدین چلپی از این همه احترامی که یک شهر برای مولانا قائل بود در حیرت بود .هرگز از یادش نمی رفت ،آن روز را که مرد خدا روی زمین زانو‌زده بود و با آستین قبایش ،صورت پر اشک دخترک ژنده پوش را پاک کرده بود و همراه او به خانه اش رفته بود تا بداند چرا این طفل در بازار تکدی می کند و احتیاجاتش را برطرف سازد .حسام الدین از مولانا چشم بر نمی داشت و از دیدن او سیر نمی شد .لبخند زیبای مولانا ،نه تنها قلب او را ،بلکه دل همه را می برد .
مولانا جلوی پیرمردی قوز کرده ،که تمام سرمایه اش نمدی بود که بر دوش داشت و برای فروش آورده بود ،ایستاد ،پرسید :آقا یونس !شنیده ام داری دخترت را شوهر می دهی .مبارک است !نگران نباش .نامه ای به معین الدین پروانه می نویسم تا کاری برایش دست و پا کند .ان شالله دامادت خونه و زندگی دار می شود .
بازاریان دست از کار کشیده بودند و هر کدام مولانا را به تعارف به حجره خود می خواندند و اگر عرض حاجتی داشتند ایشان را واسطه می کردند .
شوعال ،صراف یهودی در حال چرتکه انداختن بود که دست گرمی را روی شانه اش احساس کرد ،سرش را که بالا آورد ،نگاه مولانا را بر صورت خود دید که با مهربانی از کسب و کارش می پرسید و از احوال خانواده و کنیسه اش که سقف آن نیاز به تعمیر داشت و این که اگر کم و کاستی در هزینه تعمیر آن است ،چاره ای برای آن اندیشه کنیم .
شوعال کلاه کوچکش را که سوزن دوزی ظریف چند مثلث‌گل بهی ،بر آن دوخته شده بود ،بر سرش جابجا کرد و‌گفت :به لطف خداوندگار ،آن تعمیرات هم انجام‌شد .دل مولانا آرام شد و به راه افتاد .
قدمی بیش به مدرسه نمانده بود .در انتهای بازار ،دهلیزی بود که به مدرسه می رسید .مدرسه از آنجا دیده می شد .با دیوارهایی کوتاه که از پشت آن ،درختان بابا آدم ،سرشان را خم کرده بودند تا خبرهای کوچه را در گوش دیوارهای مدرسه ،پچ پچ کنند .
بر سقف بازار ،ناگاه ،آهنگ باران نواخته شد .صدای دانه های باران بر سقف آجری بازار ،پیرمرد را که غرق تماشای مولانا جلال الدین بود ،به خود آورد .حالا مولانا به او نزدیک شده بود و او می توانست جنس ردای سبز او را تشخیص دهد و آن نگاه ِآشنا را در سال های دور در دمشق پیدا کند .آری او را وقتی که نوجوانی بیش نبود ،در دمشق دیده بود و می دانست که زمان دیدار آن دو ،نه آن لحظه ،بلکه سال های بعد است و حالا وقت آن فرارسیده بود .
قلبش شروع کرد به تپیدن و صدای پای اسب مولانا نزدیک و نزدیک تر شد و نگاه شمس الدین در چهره جلال الدین بلخی دقیق تر شد :آری همو ست ،همان که در رؤیاهای شبانه ام دیده ام و چهل سال به دنبالش گشته ام …
دور تا دور مولانا را عالمان و طلبه ها و بازاریان گرفته اند و از آن میان ،اما نگاهی ،درون او را می کاود و در وجودش رسوخ می کند با خود می گوید :این چشمان ژرف از آن ِکیست ؟
آن چشم جادویی به سوی او نزدیک می شود و مولانا برای لحظه ای،بازار و مردم را فراموش می کند .شمس الدین تبریزی افسار اسب مولانا را می گیرد .سکوتی طولانی بازار را در خود فرو می برد .جز صدای چک چک باران از ناودان ،صدایی به گوش نمی رسد .مردم یک پارچه چشم شده اند .این پیرمرد ژولیده با این پوستین سفید ،کلاه فرنگی و چارق پاره از کجا پیدایش شده ؟در قونیه تا به حال ندیدیمش .چهره اش که به هندو ها می ماند و یکی گفت :نه بابا اُزبک است .
شمس الدین افسار اسب مولانا را محکم در دستان بزرگ و زمختش می فشرد .دست نرم و روشن مولانا بر دست او قرار می گیرد و از فشار دستانش می کاهد .با صدایی که در سقف بلند بازار می پیچد ،رو به مولانا می کند و می پرسد :
«صراف عالم معنی !محمد برتر است یا بایزید بسطام ؟»
مولانا جلال الدین سوار بر اسب در میانه بازار ایستاده است .
خداوندگارا !اگر رخصت دهی این پیرمرد ژنده پوش را به سزای رفتاری که با شما دارد ،برسانیم ؟
مولانا آرامشان می کند .پیرمرد سؤالی غریب از او پرسیده است .هر مبتدی شریعت می داند که مقام بالاترین اولیا از نازل ترین انبیا پایین تر است .اما می داند در پس این سؤال ،هزاران حرف نهفته است .
به شمس می نگرد و جواب می دهد :«محمد سر حلقه انبیا ست .او را با بایزید چه نسبت ؟»
چشمان تیز پیرمرد که آماده شنیدن این جواب بود ،یک لحظه او را رها نمی کند ،بانگ بر می دارد :«پس چرا آن یک گفت :ما عرفناک حق معرفتک و بایزید گفت :سبحان ما اعظم شأنی ؟
جمعیت با این سؤال ،متحیر به هم می نگرند .در میان آنان شاگرد مکتب هایی هستند که گوش هایشان را تیز کرده اند تا درسی از آن میان بیاموزند .مولانا خوب آنها را می شناسد ،سیب های کوچکی که هنوز کال و‌ نورس هستند و با پاسخ او ممکن است که زندگی شان عوض شود .لحظه ای تأمل می کند .سپس رو به تبریزی بلند قامت می کند و می گوید :«با یزید تنگ حوصله بود .به یک جرعه ،عربده کرد ،محمد دریا نوش بود .به یک جام ،عقل خود را از دست نداد …»
و در خود فرو می رود .پیامبر را بسی دوست دارد .برای بایزید احترامی خاص قائل است و این پیر ناشناخته را از این پس …
نگاهی به شمس الدین تبریزی می اندازد .در نگاهی که بین آنها رد و بدل می شود ،خورشیدی پر فروغ در جانش روشن می شود .چشمان سیاه شمس به او می گوید که از راه دور به جستجویت آمده ام ،شهرها را گشته ام و از خدا خواسته ام تو را به من برساند و نگاه پر نور مولانا به او می گوید :مرا ترک نکن درویش .با من بمان و این بار ِ بزرگ را از شانه های خسته ام بر دار .
نه بازاریان که فقط گوششان به صدای چُرتکه و شمردن سکه ها خو گرفته است ،از راز نگاه بین شمس الدین و مولانا با خبر شدند و نه طالبان علم که هر شب در آرزوی ختم کتابی ،چشم بر هم می نهند ،حرف های رد و بدل شده ،در چشمان آن دو را شنیدند و نه حافظان قرآن که دلخوش به حفظ ظاهر قرآن دارند ،نه فقیهان که صورت ظاهر دین را موشکافی می کنند و راهی به اعماق دین هرگز نمی یابند ،برق دیدگان آن دو را فهمیدند .هیچ کس و هیچ کس از راز آن دو با خبر نشد .
مولانا به یکباره از جا کنده شد .از آن بازار ،از آن خاک به افلاک رفت .چرخید ،سیر کرد ،لحظه ای به خانه کودکی هایش رفت ،از آنجا به گندمزاران بلخ رفت .گندمزار همراه نسیم می رقصید .مولانا به سماع در آمد .نوری در درونش زاده شده بود که وجودش را روشن و روشنتر می کرد .از اسب پیاده شد و‌همراه شمس به خانه رفت و آن بازار ،مردم و طالبان مدرسه را رها کرد .خیال مدرسه و بازار پنبه فروشان در فروغ شمس الدین کمرنگ شد و ناگاه از پیش چشمان مولانا نا پدید شد .
شمس به او گفت: “غرض از مجاهدات و ریاضت و تکرار و دانستن علم چیست؟” مولانا گفت: “روش سنّت و آداب شریعت”. شمس گفت: “اینها همه از روی ظاهر است.” مولانا گفت: “ورای آن چیست؟” شمس گفت:”علم آن است که به معلوم رسی”! از دیوان سنایی این بیت برخواند:

علم کز تو تو را بنَستانَد
جهل از آن علم بِه بُوَد بسيار

….

ماه از پنجره اتاق ،کنجکاوانه می نگریست .برای مولانا میهمان غیبی آمده بود و‌ماه دلش می خواست از آن صحبت ها که در خلوت با شمس می گفت ،او نیز با خبر شود .
هیچ کس از اهل خانه ،حتی کراخاتون ،اجازه ورود به اتاق را نداشت .
ماه بی تاب بود به شب چهارده برسد و پر فروغ تر به آن اتاق بتابد و نمی دانست که خورشیدی پر نورتر ،اتاق مولانا را روشن کرده است .
در خانه اما ،کسی حوصله حرف زدن نداشت .کراخاتون به زن های خانه نوید می داد که یک چند روزی میهمانی داریم که به زودی از اینجا می رود .حوصله کنید .اما علاالدین که ساعتی پیش گوش خوابانده بود و از پس دیوار به گفته های پدر با شمس گوش داده بود ،صدای هوار کشیدنش خانه را پر کرده بود :پیرمرد کافر است .بروید ببینید !مفتی اعظم قونیه دارد سماع می کند .کم مانده ،دسته مطربان هم به اینجا بیایند .به اینجا به خانه فرزند بهاالولد .کسی باید پدر را به خود بیاورد …بهاالدین تو چرا ساکتی !؟نگذار آبروی ما برود .کم‌کم صدای ساز و ربابشان هم بلند می شود و صدایشان از دیوار خانه بیرون می رود .
بهاالدین چیزی نگفت .پدر را خوب می شناخت و‌می دانست در شمس چیزی می بیند که کسی را یارای دیدن آن نیست .نگاهی از پنجره به دورها دوخت .از کوه های نیلگون در شب ،جز سایه ای نمانده بود .چه کسی می داند ،شاید ما نیز درشب مانده ایم و جز سایه تاریکی از این مرد را نمی بینیم .

دیدگاه ها بسته شده اند.