کتاب-باغ-سبز-عشق

داستان زندگی مولانا قسمت بیست وهشتم – چه گرانبها بود این شراب

داستان زندگی مولانا قسمت  بیست و ششم – چه گرانبها بود این شراب

 – نویسنده : غریبیان لواسانی 

 – گوینده : فخر

تابستان و شب های آن فرصتی برای خلوت های شبانه است ،بدون بیم از سرمای سرد ،یک جا می نشینی و شب پره ها ،گرد چراغت پرواز می کنند و با یارت سخن می رانی .
عاشق و معشوق ،جلال الدین و شمس الدین تا پاسی از شب ،کنار گندمزار نشستند و حرف های دلشان را با هم زدند .آن حرف های ملکوتی ،آن چنان روحشان را پر می کرد که اگر میان مزرعه و باغ نبودند و آسمان آبی و پر ستاره بالای سرشان نبود ،از وسعت معنایشان ،قالب تهی می کردند .
شب آوایش را زمزمه می کرد و مردان خدا ،غرقه در گفتن اسرار الهی ،شب را به پایان می بردند که ابری سیاه ،آسمان را فراگرفت و‌مجال بودن در باغ را از آنان ربود و رگبار بارانی تند که می خواست تمام مزرعه را جارو کند و با خود ببرد ،خلوت آن دو را بر هم زد .
برخاستند و‌همراه صلاح الدین زرکوب که مزرعه و باغ ،از آن او بود ،به خانه صلاح الدین رفتند .
کلبه کاهگلی ،کوچکتر از آن بود که به آن خانه بگویند .ساده و بی تکلف ،مثل خود صاحبخانه و میهمان هایش بود .به جز طاقچه ای که بر آن گلاب پاشی مسی قرار گرفته بود و تنها تجمل آن خانه بود ،هیچ چیزی چشم را به سوی خود نمی کشاند .دو اتاق کوچک تیر چوبی ،کل خانه زرکوب را تشکیل می داد ،یکی که میهمان هایش در آن بودند و یک اتاق دیگر هم ،اهل خانه زرکوب ،زن و دو دخترش را از باران در امان نگه می داشت .
مولانا در خلوت این روستا و چند جریب مزرعه و باغ صباح الدین ،هم از درون آرام می یافت و هم برای چند روزی از شاگردان و مردمان قونیه دور می شد که با کلامشان شمس الدین را آزار می دادند .هیچ کس خبری از آمدنشان به آن ده نداشت .
مولانا به چهار سمت اتاق نگریست .تنها او بود و شمس ،که لباسش را باران نمدار کرده بود و در سوی دیگر اتاق به دیوار تکیه داده بود ،اما او احساس می کرد که پدر نیز آنجاست و او دوباره کودک شده است .بهار است و او از تمامی غم ها رها ،در نسیم ملایم ،میان درختان پر شکوفه می دود و فرشته های سپید از میان درختان با او بازی می کنند .ابرهای سپید ،آسمان را پر کرده اند و بر تپه ها ،گل های رنگارنگ لاله ،سرخ و زرد ،بوی بهار را صد برابر می کنند و‌ او در کنار چشمه ای ،در سایه صنوبران با ملکی از آسمان نشسته است و او برایش از زیبایی های ملکوت می گوید .آن روزها در کنار شمس ،دوباره پاک و زلال شده بود و گاهی بدون آنکه بخواهد به روزهای کودکی اش در خانه باغ بلخ می رفت و دوباره به نزد این پیر شصت ساله که همه چیز و همه کس او شده بود ،باز می گشت .
باد زوزه می کشید و دانه های باران را با خود ،به این سو و آن سو می برد و در این خلوت نیمه شب ، مولانا چشم به شمس دوخته بود .پیرمردی که در همه ی عمر خود ،به هیچ چیز و هیچ کس ،تعلق خاطر نیافته بود .هیچ استادی ،حتی ابوبکر سله باف که شمس او را بسی دوست داشت ، نه محی الدین عربی ،نه شهاب الدین سهروردی ، نه اوحدالدین مراغه ای او را به خود جذب نکرده بود .پیر او از تبریز تا قونیه سفر کرده بود ، از بسیاری شهرها گذر نموده بود و در بسیاری مانده بود. چهل سال در راه بود و از این همه مشایخ و حکما و فقها که دیده بود ،تنها او را برگزیده بود. شمس بوی ایران ، بوی خاک بلخ را برای او زنده می کرد ، چقدر این همتای ایرانی اش را دوست داشت.
نور چراغ کم سو تر وکم رنگ تر شد و خورشید، حضورش پر رنگ تر شد .کم کم صبح فرا رسید ، شکوهمند و سترگ از شرق برخاست و مزرعه ، چشمه ی بالا ده و خانه ی صلاح الدین را روشن کرد و مهمان ها برخاستند تا به شهرشان بر گردند.
روستا اندک فاصله ای با شهر داشت ،اما برای آن ها غنیمتی بزرگ بود. صلاح الدین را بدرود گفتند و از همان جاده ی باریک که به شهر می رسید راهی قونیه شدند.

بر خلاف ده که کوه هایش صدای آدمی را به خود باز می گرداند و در خلوتش می شود ،اندکی به خود پرداخت ،شهر پر از سر و صدا و شلوغی بود و صدای آدمی در میان آن همه صدا ،حتی به گوش خودش هم نمی رسد.
مولانا و شمس الدین تبریزی وارد خانه شدند . نگاه پرسشگر اهالی خانه از آنان می پرسید که کجا بودند ؟ جلال الدین که هفته ها بود ،سیل شایعات شرم آور و اهانت بار را از پس دیوار خانه و حتی در بازار ،از هم نشینی اش با شمس، شنیده بود، دوست نداشت این خلوت تازه شان را به گوش مردم برساند .پس سکوت کرد. او کلبه ای چوبین و خانه ای دور از قیل و قال مردم پیدا کرده بود . کلبه ای که در آن می شد درباره ی خدا سخن گفت ،بدون آن که گوشی سرک بکشد و رازهای الهی را بر سر کوی و برزن به قیمت اندکی حراج کند.
شمس در جلوی چشمان خیره ی اهل خانه ی مولانا به سان غریبی وارد اتاق خداوندگار شد . آفتاب نیمی از اتاق را از آن خود کرده بود و نیمه دیگرش نیز به زودی مال او می شد.
دو مرد نشستند . شمس الدین لب به سخن گشود و گفت : قونیه شهر شگفت انگیزیست ، اما برای من باز بیگانه است . مردم این جا به ظاهر شادند، اما در درون پر از غم هستند .
صورت تیره اش در نور خیره ی آفتاب ،روشن شده بود ،رو به مولانا کرد و گفت : از تو خواهشی دارم . مولانا سرش را به تایید تکان داد .شمس الدین محو بازی نور با پرده ی اتاق، نگاهش را به مولانا برگرداند و به چشمان او مستقیم نگاه کرد :
به محله ی جهودی ها برو و برایم بهترین سبوی شراب را بیاور.
مولانا برخاست .صبح گاهان بود و مرغوب ترین شراب ها در خم های کوچک و بزرگ در کوچه ی جبعون در محله ی قصیص یهودیان قونیه به فروش می رسید.
مولانا دقایقی در راه بود تا به محله ی یهودیان رسید. پیر مرد یهودی که کلاه کوچک سیاهش بر سر طاسش ،خودنمایی می کرد ،مولانا را شناخت. اصلا مگر کسی در قونیه بود که اورا نشناسد . مفتی اعظم مسلمانان قونیه به محله ی یهودیان آمده است.
این خبر خیلی زود به همه ی یهودیان که در آن محله زندگی می کردند ،رسید.
لحظاتی از آمدن مولانا به آن محله نگذشته بود که همه می دانستند که روح اسلام به آنجا آمده، اما نمی دانستند چرا؟ نکند می خواهد برای آن ها حدی بگذارد!؟
بازار شراب و عتیقه ،پر رونق ترین کسب و کار محله قصیص یهودی نشین بود . این طرف و آن طرف ،صرافان، عتیقه فروشان و شراب خواران، مولانا را که از میانشان می گذشت تا به گفته ی شمس الدین ،بهترین شراب را از آن بازار بخرد ،با نگاه دلالانه و متحیرانه می نگریستند و اندکی بعد شراب فروشان دورش حلقه زدند و هر کدام از شرابشان تعریف ها کرد تا او باشد که کوزه ای شراب به این فقیه پاک بفروشد.
خداوندگار که تا آن موقع ،نه از طعم شراب، که حتی از رنگ و بوی آن خبری نداشت ،چه به آن که شراب خوب را از بد بشناسد با وسواسی خاص به دنبال شراب ناب می گشت تا آن که پس از پرس و جو در یکی از مغازه های یهودی ، بهای کوزه ای شراب را پرداخت و راهی شد.
بیدهای سبز در نور صبحگاهان و در دو سوی خیابانی که مولانا را به خانه اش می رساند ،خودنمایی می نمودند. مولانا شراب به دست در خیابان به راه افتاد . همه سلامش می کردند و نگاهشان به کوزه ای می افتاد که هر مسلمانی با آن که رنگ شراب را ندیده ،آن کوزه را می شناسد . چون از کودکی ظرف های خالی شراب را در کنار کوچه ها دیده و پرسیده این چیست ؟ و به او گفته اند که هر چه هست خوب نیست ، پاک نیست ، از جنس ما نیست و حال مرد بزرگ ،شراب به دست از محله ی جهود آمده است .
شمس چه خیالی در سر دارد چه با این بزرگ مرد می کند . از او چه می خواهد ؟ وجود پاک و الهی مولانا را چه به شراب ؟
ساعتی پیش چشمان تمام محله ی جهود ،به دیدن خداوندگار قونیه از خواب برخاست و حال تمامی شهر قونیه خبر تازه و مهمی به گوششان رسیده است ، همه می دانند که مولانا شراب را برای خود نخواسته ، مولانایشان هرگز قطره ای شراب سرخ نمی نوشد. پیر تبریزی باز برای او داستانی نوشته تا او را بیازارد.
شمس در میان باغ خانه ی مولانا ایستاده است. گل های باغ امروز زیباتر شده اند . شمس الدین به گل ها می نگرد و در اندیشه ی سال های بس دور ،ترانه ای را زمزمه می کند و به گذشت سال ها می اندیشد که صدایی گستاخانه از اهل خانه بر سرش آوار می شود: تو از جان مولانا چه می خواهی؟ او را دیده اندکه به محله جهودی ها رفته. می دانی یعنی چه ؟ آن نازنین را با آن جا چه کار ؟ مگر آن که تو از او خواسته باشی… چرا خداوندگار را آسوده نمی گذاری. می دانی با آبروی او بازی کردن یعنی چه ؟ یعنی تیشه به ریشه ی مسلمانی زدن …
صدای کراخاتون می لرزد و از فرط خشم و تاثر در خود خفه می شود .
مامی پیر ،غضبناک به کمکش می آید و او را به بالا خانه می برد.اوکه هنوز درمرگ دخترش گوهرخاتون سیاه پوش است کراخاتون را با چشمان ریزش خیره نگاه می کند: توهم مثل دخترم جوانمرگ می شوی ببین کی گفتم!
شمس الدین نگاهش را به سمت در خانه بر می گرداند. او مولانا را می بیند که دارد به آن جا نزدیک می شود در حالی که کوزه شراب را بدون هیچ خجالتی در آغوش گرفته است . امروز مولانای او ، نفسش را لگدکوب کرده، دیگر در او چیزی برای آن غرور فقیهانه نمانده است ، مرد بزرگ قونیه سخت ترین کاری که باید در انظار مردمان می کرد را ،انجام داده است ، حالا برای پرواز های بلند آماده است.

نیمه شب است. پرندگان ،مدتهاست به آشیانه باز گشته اند و ماه در آسمان ،اوج گرفته است. مولانا همراه با شمس، در رواق خانه نشسته است و انوار مهتاب را بر پوستش احساس می کند.
مرد فرزانه که عادت داشت بدون خواندن کتاب، شب را به صبح نرساند ،این شب ها و روزها در مکتب خانه ی شمس، از این همه مطالعه که یار دیرین او بوده ،منع شده است ، اما شمس به او رسم تازه ای یاد داده است. زمین ،از گیاهان خوشبو سرشار است ،اما برخی گیاهان تلخ را مزه می کنند. و مولانا از این پس یاد گرفته است که گل ها را نه از رنگ شان ،از روحشان بشناسد.
شب از نیمه گذشته است ،لحظاتی تا اذان صبح باقی است و چه زمانی بهتر از این ساعت و این سکوت برای نیایش است . شمس از مولانا می خواهد تا سماعی شورانگیز را آغاز کند. آسمان پر ستاره است .ستاره هایی که در هر منظومه به گرد خورشید خود، می گردند ، این جا روی زمین هم ،مردی از جنس نور می چرخد و می چرخد ، از خودش جدا می شود ، از آن خدا می شود.

دیدگاه ها بسته شده اند.