کتاب-باغ-سبز-عشق

داستان زندگی مولانا قسمت سی دو- درد جانگداز

داستان زندگی مولانا قسمت  سی دو –درد جانگداز

 – نویسنده : غریبیان لواسانی 

 – گوینده : فخر

پاییز و هوای بامدادی سرد شده بود. امرودها ،آخرین برگهای خود را رها می کردند . غازهای وحشی مهاجر ،بر بلند آسمان ،به پرواز در آمده بودند. دهقانان ،پس از باران صبحگاهی که همه جا را شسته بود ،در مزارع مشغول کار بودند و مردم در میان بازار ،رفت و آمد داشتند.
پسرک که کلاه حصیری بر سر داشت ،بر درگاه خانه باغ مولانا ،ایستاده بود تا دسته ای ،از سبزی های تازه که صبحگاه از مزرعه چیده بود ،به اهل آن خانه بفروشد ،که سروصدای بلندی که از داخل خانه ی بزرگ آمد ،به او فهماند ،که آن روز ،آدمهای آن خانه ،خیال پخت و پز هم ندارد ،چه به آن که به فکر خرید سبزی باشند ، پس راهش را به سوی کوچه ی کناری کج کرد تا سبزی ها را به اهل خانه ای دیگر بفروشد.
در خانه مولانا ،کرامانا خاتون در بالا خانه که متعلق به زنان بود ،چهار زانو نشسته بود و به دختر پانزده ساله ی زیبا ،که سنجاق گیسوانش ،سربندش را کنار زده بود و موهای خرمایی اش روی صورتش ریخته بود ،نگاه می کرد.
کراخاتون ساکت و آرام ،کنار دخترش کیمیا خاتون نشسته بود و به همسرش می نگریست و با نگاهش از او میخواست که کمکش کند ،تا بتواند با این ازدواج ،کنار بیاید.
فقط خدا میداند که در این میان ،چه در دل علاءالدین می گذشت .او که تا آن موقع از عشقش به خواهر نا تنی اش با کسی سخن نگفته بود ،با شنیدن خواستگاری شمس از کیمیا که پدر در آن صبح به زبان آورده بود ،فریاد کشیده بود، داد و هوار راه انداخته بود و گفته بود که شمس را می کشد.غافل از آنکه دلداده ی زیبای او همان روز به وصلت رضا داده بود.


نور ماه ،به اتاق کوچک عروس می تابید. ماهتاب نیمه شب، همراه با خنکای نسیم ، شمس را که بیرون از اتاق روی پله نشسته بود ،در فکر فرو برده بود. روبروی در ِاتاق آنها که به باغ ،باز می شد. دو کاج کهن ،کنار هم استوار ایستاده بودند. پس چرا او و کیمیا اینچنین با هم غریبه اند ؟ دلش پر از مهر دختر بود. او را آنچنان دوست داشت که گویی او را دزدیده بود. دلش می خواست پنهانش کند. یواشکی او را ببیند و هرگز کسی او را نبیند. دوست داشت هر روز ،اتاق کوچک خانه را پر از گل کند. گل هایی که چهره ی زیبای او را بی مانند کنند. پلکان خانه را که او برآن قدم می گذاشت ،شبها پر از شب تاب کند و هر روز از دو قمری زیبا بخواهد ،صبحگاهان برای کیمیا آواز بخوانند. برای او سنجاق گیسوی گران بها بخرد و موهای بلندش را خود شانه کند و بر آنها شکوفه ی زر دوزی شده ی آلو بزند. اما زیبای کاخ ِدل او ،نه صدای او را که برایش صبح آواز می خواند ،دوست داشت و نه گل های پنیرک را که هر صبح کنار سفره ی صبحانه اش می چید. و پیرمرد ،خسته ورنجور از عشق ،بر سر یار فریاد می کشید ،چرا که حتی ،به خشم هم اگر شده ،در او بنگرد و التفاتی کند .
تمام شب ،پیرمرد بیرون از اتاق نشسته بود و به عشق شورانگیز خود ،فکر می کرد. به رود ستارگان در آسمان می نگریست و به شب پره ها ،که بی اجازه به اتاق کیمیا می رفتند ،حسرت می خورد.زیر لب زمزمه کرد :«به گمان ،من کیمیا را دوست می دارم و‌ نبود الا خدای » من وقتی به کیمیا می نگرم ،خدای را می بینم و دوست دارم در این عشق ،آنچنان پیش روم که تمام وجود او از آن ِمن شود . «هر که را دوست دارم جفا پیش آرم، اگر آن را قبول کرد، من خود ،همچنین گلوله از آنِ او باشم.»
کیمیا ،دختر رعنایی جوان و پر شور بود اما شمس ،شیفته جمال او و فانی شدن در این عشق بود .


روزها می گذشت ،گویی عجله داشت تا خودش را به شعبان سال ششصد و چهل و چهار هجری برساند و بالاخره آن ماه و آن روز رسید.
در باغ خانه ی مولانا ،شاخه های درختان ،سر در گوش باد ،گذاشته بودند و قصه ی آن خانه ی بزرگ را ،برای باد می گفتند. به اینجای قصه که رسیدند ،صدای نعره ی دردناک شمس، آسمان قونیه را پر از درد کرد. کیمیا خاتون برای همیشه از پیش شمس رفته بود و زیر خروارها خاک می خفت.
شمس ،دردی جانگداز را در درون احساس میکرد. نسیمی نرم از میان حوض بزرگ بر صورتش خورد .اما او دیگر ،دلش نه برای نسیم که برای هیچ زیبا رویی نخواهد تپید .مگر چند ماه از وصلت آن دو گذشته بود که باید دیگر او را نبیند؟
شمس پیرتر و خسته تر شده بود. هر چند کیمیا در این چند ماه ،روزی نشده بود که دل پیر مرد را به محبّت خود گرم کند، اما شمس با این همه، او را عاشقانه دوست داشت.
ماه به آرامی در آسمان روان بود. ماهی ای در حوض خانه ،جست می زد و قطره های آب را به بیرون حوض می پاشید. ماهی کوچک ،آنقدر در آب بالا و پایین رفت تا از حوض آبی بیرون افتاد.


خورشید، تقویم هر روز را ترسیم می کند. حتی ،اگر آدمها نخواهند که آن روز ،در میانه ی تقویم بماند و ثبت شود. آن روز صبح هم ،آغاز شد.

شمس یک هفته بود که عزادار رفتن کیمیا بود و آن خانه، برای او خاطرات کیمیایش را زنده می کرد. و آن سوتر ،مولانای عزیزش را می دید که چقدر با روزی که برای اولین بار ،در بازار پنبه فروشان دیده بود ،فرق کرده بود. حس می کرد که جلال الدین محمد، به آن حال و مقامی که برایش آرزو داشت ،رسیده است، دیگر او چیزی ندارد که به آن مرد بزرگ دهد. اصلا آن خانه ،دیگر احتیاجی به او ندارد، باید باز گردد ،به همان جایی که از آن آمده است. احساس خستگی می کرد. شمس الدین تمام روز را به تنهایی در بیرون از خانه ی مولانا ماند. خداوندگار هم آن روزها او را به حال خود می گذاشت، می دانست که نیاز به خلوت دارد.
پیر مرد جایی بیرون از شهر ،میان علفهای تُنک نشست. چهره اش حالا کمی باز و روشن تر شده بود. موی شقیقه هایش سپیده تر شده بود. دیگر آن چند موی سیاه هم دیده نمی شد. دنبال جوانی اش نبود ،آن را گم نکرده بود. به افق نگاه می کرد و میدانست که آن روز با روزهای دیگر برای او تفاوت دارد. برخاست تا به شهر و مدرسه باز گردد.

شب شده بود و باد ِسرکش و پُر هیاهوی آبان ماه ،کاهگل ها و پوشال های بام ها را با خود به اینجا و آنجا می برد . تکه پوشالی از بام افتاده بود و باد ،آن را به این سو و آن سو می برد.
شمس الدین به نزدیک پنجره آمد و بعد شانه به دست، خود را به آیینه ی آویخته ،بر دیوار اتاق رساند ،که تنها یادگار کیمیا بود و شروع به شانه کردن موهایش کرد . کمتر کسی دیده بود که شمس ،مقابل آیینه بایستد و با آن وسواس ،موها و ریشش را شانه کند.
بعد برخاست و قبایی را که مولانا برای دامادی اش به او هدیه داده بود ،برتن کرد و آنوقت کنار دیوار ،به انتظار نشست. اندکی طول نکشید، چند لحظه بعد ،صدای ضربه ی آرامی ،بر شیشه ی پنجره نواخته شد و آن که بیرون اتاق بود ،شیخ شمس الدین تبریزی را به آمدن به بیرون فراخواند. شمس آرام و با طمائنینه ،قدم از اتاق بیرون گذاشت و دیگر هیچ کس او را در این دنیا ندید.
هفت تن نقاب پوش ،بیرون در ،انتظار او را کشیده بودند. آستین ردای یکی از آنان ،یاد آور لباس علاء الدّین محمد ،پسر مولانا بود.
فردای آن روز ،وقتی آفتاب تابید .چند قطره خون ،روی سنگفرش می درخشید.

دیدگاه ها بسته شده اند.