کتاب-باغ-سبز-عشق

داستان زندگی مولانا قسمت سی و چهار- قمار عاشقانه

داستان زندگی مولانا قسمت  سی و چهار –قمار عاشقانه

 – نویسنده : غریبیان لواسانی 

 – گوینده : فخر

مولانا جلال الدّین ،کنار حوض فیروزه ای خانه نشسته بود. حوض آبی ،گویی تکه ای از آسمان لاجوردی خدا بود که در زمین جامانده است. مولانا به این حوض، به کاشی های نیلی، قوس های سَر در اتاق ها و سقف بلند شان، اُلفتی دوباره پیدا کرده بود. گل های اطلسی باغ ،دوباره برایش ناز می کردند و او دستش را به نوازش بر گلبرگ هایشان می کشید.
دل مولانا ،باز رنگ تازه ای گرفته بود. حالا آیینه ای به دست گرفته بود و شمس را در درون خود یافته بود و با زبان شعر، با نوای رباب و رقص سماع ،از درون خود ،به عالمی ورای خاک می رفت.
باد ،گیسوان بید معلق را آشفته می کرد، خورشید ،انوار پریده رنگش را بر ردای اُخرایی رنگ مولانا افکنده بود، برخاست و تکه های نور ،از روی ردایش به پایین لغزید. دلش عزم رفتن به بازار کرده بود.

بازار در ازدحام و شلوغی مردمان و در همهمه ی معامله و سود و زیان، وقت جواب دادن به دغدغه های ِدل آدمیان را ندارد. بازار ،محل کسب و کار است و گفت و شنود ،برسر گرانی ِجنسی و یا ناگاه ،ارزان شدن آن است و مرد بازاری ،دل در گرو اموال حجره ی خود دارد. سَر بازاری اگر برود ،حساب و کتابش به هم نمی خورد.
مولانا با قدم هایی آرام ،از بازار کفّاشان ،وارد بازار خرّازان و از آنجا خَم کوچه را که گذراند، وارد بازار زرکوبان شد. صدای چکش ها و سندان ها ،بازار را در خود فرو برده بود . آهنگ پتک و سندان در زیر سقف ِگنبدی و آجری بازار می پیچید. جلال الدّین محمد به این قسمت بازار که قدم گذاشت ،به ناگاه ایستاد .این موسیقی ،با سازی از پتک و سندان ،برای او نواخته می شد، یک لحظه بازاریان را از یاد برد و به سماع مشغول شد.

میان بازار ِزرکوبان، شاهینی بال گشوده در آسمان ،می چرخید .چه خوش است سماع ،وقتی موسیقی ای از کبریا برای تو بنوازد. نوای نواختن بر سِندان کدامین مرد بود که دل مولانا را در چرخش ِسماع ،عاشق خود می کرد؟
صدا از انتهای بازار زرکوبان می آمد . از حجره ی پیر مرد ساده ای روستایی، همان که نامش را شنیده ایم. او که در مجلس مولانا می نشست و با صدای مولانا ،روحش هفت آسمان را در می نوردید. نامش … نامش صلاح الدّین فریدون زرکوب قونوی بود.

مولانا می چرخید و صلاح الدّین، با چرخش او ،از دژ های افسانه ای آسمان ،بالا می رفت. دستان خورشیدی مولانا ،به هنگام سماع ،به او راهی را نشان می داد که در آن ،از طعم اندوه ،خبری نبود و نگاه او به صلاح الدّین می گفت: بیا و با این باده که خداوند ،در رگهای من جاری کرده ،شاد باش و آنوقت به درخت بگو که مستم، به رود بگو که رَستم ، و به کوه بگو که از خود نیستم .
صلاح الدّین رو به شاگردان کرد و از آنان خواست تا با همان آهنگ که او به آنها آموخته بود ،همچنان بر زرها بکوبند و ترسی از ضایع شدن زر نداشته باشند . ورق های زر بود که در زیر ضربه های پتک خرد می شد، کوچک می شد و با خرد شدن آنها روح صلاح الدّین بزرگ می شد و اوج می گرفت. برخاست و به مولانا ملحق شد. حالا در میانه ی بازار زرکوبان و در وسط حلقه ی بازاریان که دست از کار کشیده بودند، دو مرد ،خواب نیمروز شهر را آشفته کرده بودند، تا چشمان هیچ کس به خواب نرود. وقت بیدار شدن بود و خورشید در میان آسمان بود.
ساعت به ساعت می گذشت کم کم آفتاب ،ارغوانی فام میشد و ظهر به عصر میرسید. مرد بازار، چرخ زنان از وسط میدان و از کنار مولانا ،به حجره ی خود وارد شد. لحظه ای همه ی آنچه در مغازه ی کوچک خود داشت ،از نظر گذراند و آن وقت صلاح الدّین زرکوب به یکباره ،دار و ندار خود را بین فقرا تقسیم کرد.
زرها و نقره ها بود که در میان دستان مردم ،جای می گرفت. اندوخته ی سالها کار و جوانی صلاح الدّین که باید دستگیر پیری او میشد ،در قمار عشق او رنگ باخته بود، قمار عاشقانه ی مولانا یک بار دیگر ،در جان این صوفی ِصافی دل ،چه زیبا تکرار میشد. گویی صلاح الدّین ،هیچ گاه اهل بازار نبوده و رسم بازاریان را نشناخته، او راه دیگری را برگزیده بود.
برچسب ها: بدون برچسب

دیدگاه ها بسته شده اند.