کتاب-باغ-سبز-عشق

داستان زندگی مولانا قسمت سی و هفتم- قسمت پایانی خالق مثنوی

داستان زندگی مولانا قسمت  سی و هفت – قسمت پایانی
خالق مثنوی 

 – نویسنده : غریبیان لواسانی 

 – گوینده : فخر


عطر نی ،که از نیزار می آمد تمام اتاق را عطر آگین کرده بود. نور ماه بر حیاط خانه می تابید. ستارگان تک تک بر آسمان پدیدار می شدند. مولانا و حسام الدین ،همو که مولانا او را ضیاء الحق می نامید ،در اتاق پشتی مدرسه نشسته بودند .
حسام الدین از مولانا چشم بر نمی داشت .مردی بزرگ روبروی او نشسته بود که همه دوستش داشتند .اما طبیعت را عاطفه نیست . چنانکه انسانها نمی دانند آیا در بهاری دیگر ،روییدن گل های نیلوفر بر رود را خواهند دید یا نه.
حسام الدین به ناگاه ،خواسته درونش را به نزد مولانا به مزایده برد. آیا مولانا حرف دل او را می خرید یا نه؟
خداوندگارا !شاگردان شما اشعار الهی نامه و حدیقه حکیم سنایی و منطق الطیر عطار را می خوانند و من نیز آن ها را با آواز بلند در مجالس شما می خوانم .وقت آن فرا نرسیده که ما اشعار خود شما را بخوانیم؟
مولانا سیمای تابناکش را از حسام الدین برگرفت .نگاهش در میان باغ و در حوض آبی خانه به ماهی ای سرخ افتاد. ماهیان کوچک ،هر روز در هراس آنند که صیاد کدام یک را به صید برد ،اما ماهی قلب دریایی او ،خود به دنبال صیادی چالاک بود و در جستجوی توری بزرگ ،تا شکار شود. دل مولانا در آرزوی صید شدن بود. و زیر لب زمزمه کرد :
پس تو را هر لحظه مرگ و رجعتی‌ست
مصطفی فرمود دنیا ساعتی‌ست
آزمودم مرگ من در زندگی‌ست
چون رهم زین زندگی ،پایندگی‌ست

حسام الدینم !می دانم که اندکی بیش نخواهم ماند .پنجاه سالگی را رد کرده ام و شصت سالگی ام در راه است ،اما حکیم سنایی ،کهکشانی از ستاره هاست و عطار عزیز، جاده ی شیری آسمان است که مسیر رسیدن به انتهای آسمان را نشان می دهد و من ،رسم نوشتن کتاب را سالهاست که در خود دفن کرده ام.
حسام الدین ،چون قایقرانی که از صید مروارید های درشت آمده باشد ،نگاهی تا ژرفنای ِنُه آسمان ِدرون مولانا دوخت و گفت: خداوندگار !برای خاطر دل ضیاء الحق که آن همه دوستش دارید ،اویی که بدون حضورش به هیچ مجلسی نمی روید…
خداوندگارا !دل من ،یارای رفتن به دیگر جای را ندارد ، جایی که ابر بزرگ بر سینه آسمان نشسته است حتما باران خواهد آمد و من روزهاست که میان این باران ِبی مهیب نشسته ام ،دلم می خواهد نه تنها من، بلکه تمامی مردم اعصار ،از نوازش این باران نصیب برند .دوست دارم از این باران ،که از قلب این ابر بزرگ جاری می شود و اندکی از آن ،دریایی بی کران می شود تمامی ماهیان ،در سالهایی که از عمر زمین خواهد گذشت، شنا کنند.
ای ابر بزرگ که دلت به نازکای شکوفه های رخشان هلو، پس از باران شبانه است تو به همه دنیا تعلق داری . خداوندگارا !چون باران که بر خلوت جنگل می نشیند به من اجازه بده ،این دُرهای معانی تو را جمع کنم .می دانم برای سیرابی تمام زمین ،ابر درونت باران دارد. به خاطر قلب حسام الدینت بگذار از این پس من اشعارتان را ….

صدای باد ،آخرین کلمات حسام الدین را که از جانش بر می خواست ،با خود برد .
مولانا سخنی نگفت ،تنها به حسام الدینش چشم دوخت.
در جنگل، درختان کاج به خود می بالند که کهن ،همیشه سبز و ماندگارند. اما مولانا میلی به چشمگیر شدن و شهرت نداشت . بی آنکه بخواهد، او را می شناختند و دوستش داشتند و حال حسام الدین از او می خواست که برای همه اعصار ، سَروی ماندگار باشد و او دل رنجاندن ِفرزند معنوی اش را نداشت .از سردستار لباس خود، هجده بیت نی نامه را که مدتها پیش سروده بود ،بیرون آورد و حسام الدین ادامه آن را از او خواست.
و حسام الدین می دانست که سالی یک دفتر ،در مجلس سماع و مجلس های دیگر از دل دریایی ِمولانایش ،زاده خواهد شد.
از آن پس ،با صدای عود و رُباب و سماع ،شبی برای حسام الدین صبح نمی شد ،که بی مشرق جان ِمولانا به روز سلام کند.
از آن به بعد صدای مولانا در دل شب ،چون زمزمه طنبور ،در میان دشتی از گندم های طلایی خواهد وزید و حسام الدین را مدهوش خود خواهد کرد. نسیمی از میان دهان مولانا برمی خاست که بر چنگ های آسمان می نشست و صدایشان ،دل تمام زمین را می لرزاند و حسام الدین بود که در آغاز هر دفتر ،مولانا را به شوق گفتن دوباره می خواند.
مولانا ی من ! حتی علفزارها نیز با کلام شما رشد می کنند ،به خاطر دل آنها از گفتن باز نمانید.
مولای من! زمستان ِدل در راه است و ما بالاپوشی از جنس مثنوی می خواهیم تا گرممان کند، رازهای قلب مولانا را می خواهیم تا خیز برداریم، به رقص در آییم و روحمان را به حوالی آسمان خدا بریم .
و امواج مثنوی بود که از بیکران ،دریای روح مولانا بیرون می آمد، زاده می شد و آرام و گاه تند و سرکش به دفتر می نشست.
شب به صبح می رسید و امواج تا افق صبح ،در افت و خیز ِقلم می لغزید.
کم کم مولانا شصت سالگی را رد می کرد. جوانی گم کرده را بازگشتی نیست. روزی دریا غبار می شود. روزی کوه ها به شن بدل می شود و روزی انسان دوباره خاک می شود ،حتی اگر مولانا جلال الدین محمد بلخی باشد و همه عالم بخواهند که او بماند.
شکوه ِبهار خانه مولانا ،آرام آرام سپری می شد. دو سال بود که دفتر ششم مثنوی نیز به پایان رسیده بود و مولانا، شب گذشته را در رویایی عمیق به سر برده بود و تمام روز ،غرق رویایی بود ،که به تماشا نشسته بود .
برخاست ،با آن قامت بلند که بیماری ،نازک اندام ترش نموده بود به سختی قدم برمی داشت ،اما چشمانش از شادی ای بزرگ در درونش خبر می داد .به آهستگی در باغ قدم زد .به هر سو که می نگریست ،فرشته ای جام در کف ،زیر درخت یا کنار حوض بزرگ فیروزه ای ،به او لبخند می زد .فرشتگان کوچک تمامی روز از جلوی چشمان او محو نمی شدند.
چگونه مردم آنها را نمی دیدند ؟ در دشت ها، بر قله ها، در زیبایی بی پایان طبیعت ،بر زمین سبز فام و گل های داوودی شکوفا، در مهتاب خزان، فرشته هایی برای صحبت با آدمیان هر روز به زمین می آیند و آدمیان فرصت دیدن آن پریچهره ها را به راحتی از دست می دهند.
نشست تا اندکی نفس تازه کند .نوه اش عارف چلبی ،فرزند سلطان ولد از میان باغ به سوی او دوید .مولانا آنچنان کودک را در آغوش کشید که گویی می خواست او را جزئی از جان خود کند . تمام توانش را به کمک گرفت و با کودک مشغول بازی شد ، در میان باغی که شکوه درختانش ،خانه ای بزرگ ،از آنِ اعیان زاده ای را در نظر مجسم می کرد ،اما درون خانه به کلبه مسکین ترین کسان می ماند. در آن خانه زیور و زینتی به چشم نمی خورد و حتی خادمی، خانه بزرگ مُفتی شهر قونیه به خود ندیده بود .هیچ گاه بوی غذای گرم و چرب ،فضای خانه را پُر نکرده بود .صاحب ِخانه را همان ماست و نان کافی بود و دلش هیچ گاه هوس طعامی چرب نکرده بود ،مائده ای از آن بالا برای او می آمد که مزه ی تمامی غذاهای زمین را برای او تلخ نموده بود. آنچنان که خود فرمود :

من سر نخورم که سر گران ست
پاچه نخورم که استخوان‌ست
بریان نخورم که هم زیان‌ست
من نور خورم که قوت جان ست

خستگی چون بادی ویرانگر ،تن رنجور او را رنجورتر نموده بود ،اما نمی گذاشت ،گره به ابروانش بیفتد و در ِخانه اش به روی مردم باز بود .تا می خواست اندکی بیارامد ،فقیری برای عرض حاجت، ستمدیده ای برای دادخواستی از حاکمی و یا فقیهی برای پاسخ سئوالهای شرعی اش ،خلوت بیماری او را می شکست. تبی سوزان ،پیر روحانی شصت و هشت ساله را در خودش ذوب می کرد.
کرا خاتون هر بار پارچه ی کرباس را تفتیده از پیشانی یارش بر می داشت و درون آب سرد می گذاشت و باز آن را داغ بر می داشت .اما دستمال داغدیده تر از او که نبود. مولانا به همسرش نگاه کرد، تبسمی نمود و فرمود: اندوه چرا؟ آدم چون رودی است که به شرق خدا می پیوندد .
کرا خاتون زیبا، چشمان زمردی اش را به خداوندگار دوخت و گفت: « ای کاش حضرت مولانا چهارصد سال عمر می کرد و جهان را از معارف پر می کرد »
و مولانا چنین جواب داد: «مگر فرعون و نمرود در وجود ماست و به یاران که دورتا دورش حلقه زده بودند فرمود: یاران ما را از این جانب می کشند و شمس الدین مرا به آن سوی می خواند. »
مولانا عزم رفتن کرده بود و بر زِهِ ابریشمین چنگ ،هر دم آوایی می نشست .نوایی چون آوای فرشتگان بزرگ، با بالهای بسیار ،که با نوای چنگ بخوانند .نوایی که چون آواز فرشتگان در شب معراج بود .
غمبار است صدای چنگ .
بِسان ژاله ،بر برگ های نیلوفر آبی
و شاد است چون خبر از رفتن و رسیدن می دهد.
بامداد ِروزی بزرگ در راه بود.
غروب و آغاز بهار بود. درختان در نور سرخ خورشید ،محکم و پابرجا ایستاده بودند. آیا راست است که تنها درختان ایستاده می میرند؟
غروب ،غمین و بیمناک از فرو غلتیدن جهان بود. زلزله روزها بود که تن خاکی زمین را می لرزاند، قلل کوهها پنداری فرو می ریختند و انبوه برگهای ریخته از باران، جاده ها را پُر کرده بود. زمین از جان مردمان چه می خواست که رهایشان نمی کرد؟
چهل روز بود که در قونیه، لرزه ها جان شکوفه های بیدمشک را می لرزاند و پرپرشان می کرد.
بهاری سرد بود و بادی که علفزار را به بازی گرفته بود . آن سال هیچ مردی و زنی زیبایی بهار را نفهمید و هیچ کس به جوانه زدن نهالکان سبزپوش و عشق بازیِ پرنده ها ی مهاجر، دزدیده نگاه نکرد. بهار نیامده ،میل رفتن داشت . بهار خسته بود و مردم نیز در این خستگی سهیم بودند ، نه از زلزله ،که کاکُل خزه پوش گیاهان را می لرزاند ،بلکه با دلی غمبار ،چشمانشان به خانه ای خیره بود که امید و آمال تمامی آن سالهایشان بود. مردم دسته دسته به عیادت مولانایشان می رفتند و مولانا چون کوره ای گدازان در تب می سوخت.
خداوندگارا !دعایی نما تا زلزله از دیارمان برود و مولانا که زلزله ای عظیم تر ،تن او را در خود می فشرد، لب های ترک خورده از حرارت بدنش را به سختی باز کرد: « فرزندم! زمین لقمه ای چرب می خواهد به زودی آن لقمه را خواهد بلعید و شما را راحت خواهد گذاشت،» نترسید اندکی بیش نمانده است.
هنوز خداوندگار جمله اش را به پایان نرسانده بود که خبر رسید شیخ صدرالدین قونوی ،عالم بزرگ شهر قونیه به عیادت او آمده است.
شیخ صدرالدین وارد هشتی خانه که شد ،رعبی به جانش افتاد .هیچ وقت فکر نمی کرد خانه ی مولانای بزرگ چنین باشد. درو دیوارهای گلین خانه چه آسوده بودند .تن خاکی شان هیچ وقت ،سنگینی قابی، زینت دیواری ،که رسم آن دیار و آن روزها بود را حس نکرده بود. هیچ چیز آن خانه به خانه ی بزرگان شهر نمی ماند. مولانا چه راحت و سبک ،رخت بر می بست .هیچ تعلق مادی ای برای خود، تمام این سالها نیندوخته بود ،تا سبک و رها ،مثل یک قاصدک پرواز کند و اوج بگیرد.
صدرالدین که عادت داشت به مخدعه ای تکیه دهد، درهمان میان روی زیلوی رنگ باخته ،دو زانو کنار بستر مولانا نشست و گفت: «شفاک ا… شفاء عاجلاً، امید است که صحت باشد برای مولانا که جان عالمیان است.»
مولانا تبسمی کرد، چهره تابناکش هنوز آرام بود و بیماری آن را در هم ننموده بود. «شفاک ا… شما را باد، همانا که میان عاشق و معشوق پیراهنی از شعر بیش نمانده، نمی خواهید که نور به نور بپیوندد؟.»
اشک بی اختیار صورت صدرالدین را خیس کرد و مولانا این غزل را در همان بیماری سرود و خواند:
چه دانی تو که در باطن چه شاهی همنشینی دارم
رُخ زرین من منگر که پای آهنین دارم
گهی خورشید را مانی گهی دریای گوهر را
درون دل فلک دارم برون دل زمین دارم
و آنوقت از شیخ صدرالدین خواست تا نماز موت را او بر وی بخواند و شیخ را وداع گفت.
خستگی شانه های سلطان ولد را فرا گرفته بود، بهاءالدین با هر عیادت کننده می رفت و می آمد .چشمانش از بیداری آن شبها که بر بالین پدر بیدار مانده بود به دو یا قوت سرخ می ماند .مولانا پسرش را به سوی خود خواند و فرمود:
رو سر به بالین تنها مرا رها کن
ترک منِ خراب شبگرد مبتلا کن
ماییم و موج سودا شب تا به روز تنها
خواهی بیا ببخشا خواهی برو جفا کن
بر شاه خوبرویان واجب وفا نباشد
ای زرد روی عاشق تو صبر کن وفا کن
دردیست غیر مردن کانرا دوا نباشد
پس من چگونه گویم کان درد را دوا کن
در خواب دوش پیری در کوی عشق دیدم
با دست اشارتم کرد که عزم سوی ما کن

غروب یکشنبه پنجم جمادی الآخر سال 672 بود که به یکباره ،بر بلند آسمان ،ابرها بهم پیچیدند .ای کاش همه مردم کودک بودند و از طعم اندوه بی خبر بودند .
رودخانه و آسمان تا دوردست در تاریکی فرو رفتند. زمین ثروت بی پایانش را بلعید ،زمین آرام شد. خبری از زلزله ای که چهل روز تن قونیه را لرزانده بود ،نبود. راستی که گفته است که خاک ،جان ندارد؟ زمین افتخارش به آسمان را پیش خود برده بود و انوار سرخِ خورشید از پنجره، اتاق را سرخرنگ نموده بود.
آن شب ،صدایی در تپه ها می پیچید، صدایی که به ستایش انسانی بر می خاست که از نیزاری کوچک به نیستانی بزرگ هجرت کرده بود، امیری از هشت پُل آسمان گذر می کرد، صدای نوشیدن جامی از مِی وصال خدا به گوش می رسید که پایان آوارگی در زمین بود.
باران تمام شب در قونیه می بارید .نوای باران بر رود ،چونان فلوت ،مردمان را به سوی ماه می خواند .آنجا کنار ماه، توی آسمان خبری بود؟ و مولانا به نظاره تمامی رازهای جهان ،از پلکان آسمان بالا می رفت.
باد، صفیر زنان در این سوی جهان می گذشت، دانه ی سرد باران به او گفت که تا صبح ،راهی دراز است وجسم مردی که دوستش داریم ،برای همیشه اینجا این پایین خواهد ماند ،اما روحش فرسنگ هاست که از اینجا رفته است و باد
خواست که به سفر دور رود .به جستجوی مردی که هر صبح ،صورتش را نوازش می کرد .اما قطره باران به او گفت: دروازه های آسمان از این پس ،تا سفر بزرگ مردی دیگر ،بسته خواهد ماند، شاید تا ابد.


صبح از راه رسید. سنبله های گندم ،قد کشیدند . مزارع برنج ،قامت رسا کردند، تا جنازه ی مولانا را که بر دست بی شمار مردم ،رهسپار بود ،بینند. جنازه را از مدرسه بیرون آوردند . رهبران یهود، بزرگان مسیحیت و جماعتی بزرگ از قاریان که آیات قرآن می خواندند ،پیشاپیش می رفتند .یهودیان موسی خود را درون مولانا یافته بودند و مسیحیان، مسیح خود را و مسلمانان رمز تسلیم خود را در برابر خدا در او دیده بودند .
صدای سرنا و دُهل ،آسمان را فرا گرفته بود:

به روز مرگ ،چو تابوت من روان باشد
گمان مبر ،که مرا درد این جهان باشد.

صدای نقاره بود و رُباب و طنبور ،که خبر از مرگ روحی می داد ،که برایش مرگ دلنواز بود ،حیات تازه بود .برای چنین کسی باید پایکوبی ها کرد، باید رقصید، باید از شادی در پوست نگنجید.

جنازه ام چو بینی ،مگو فراق فراق
مرا وصال و ملاقات ،آن زمان باشد

تمام روز ،جنازه بر دوش یاران بود، ساعتی می رفتند و می ایستادند تا روپوش را که مردم ،به تبرک بر می داشتند ،عوض کنند و باز قدم های آهسته از فشار جمعیت ،به جلو می رفت. صبح از مدرسه مولانا بیرون آمدند و وقتی تاریکی حضورش را بر قونیه تحمیل کرد ،به اِرم باغچه رسیدند .به آنجا که از آن پس قبه الخضراء نام می گرفت و در آذر ماه هر سال ،عاشقان جانش به دیدارش در قونیه می آمدند.
از میان جمعیت بی پایان ،شیخ صدرالدین قونوی را خواندند .شیخ الاسلام برای نماز بیایند. شیخ سرش را پایین انداخت:
«کدام شیخ الاسلام؟ شیخ حقیقی در همه عالم اسلام یک تن بود و او نیز رفت»
و قامت نماز بست ،اما از فرط تأثر ،نتوانست نماز را تمام کند و شیخ قاضی سراج الدین، نماز موت را ادامه داد.
همه می دانستند که دیگر بار ،دانه مولانا می رُست و از خاک برمی خاست .
کدام دانه فرو رفت در زمین که نرُست
چرا به دانه انسانت این گمان باشد
تا چند هفته ،شهر در سکوت بود. در باغ مولانا ،گربه ی کوچکی بود که به نوازش مولانا خو گرفته بود .از زمان بیماری مولانا ،لب به هیچ چیز نزده بود و یک هفته نالیده بود و در همان روزهای اول رحلت مولانا او نیز از دنیا رفت. یک سال بعد صدرالدین قونوی به دنبال بیماری ای که در همان روز خاکسپاری مولانا دچار شده بود در گذشت .و حال هشت قرن می گذرد و هنوز هر کس که مثنوی را می گشاید ،حس می کند بر زورقی از چوب صندل ،با پاروهایی از چوب بادام ،از رودخانه ای می گذرد که از میان آن ،دری به سوی آسمان باز است .
ناگهان این رود را ترک مکن .بمان ،تا تو هم چون خالق مثنوی ،به آسمان رسی و مس وجودت را به کیمیای وجود مولانا زر کنی .

Leave A Comment

Your email address will not be published. Required fields are marked *

*

code