شب

چاه جهان یا جهان فراخ

تو درون چاه رفتستی ز کاخ
       چه گنه دارد جهانهای فراخ
مر رسن را نیست جرمی ای عنود 
     چون ترا سودای سربالا نبود
مولانا می فرماید که  جهان بسیار فراخ و وسیع است تو درون چاه فرو رفته ای و تاریکی را انتخاب کرده ای و دلت نمی خواهد که سرت را بالا بگیری و از درون چاه تاریک وجودت ،آبی آسمان را نظاره کنی 
چاه ،جهان کوچک وجود توست .حسادت ،غرور ،خودخواهی و من های کاذب تو ،که بخشی از شخصیت تو شده است . 
وقت آن است که از چاه بیرون بیایی و به تماشای جهان بروی. 
خداوند ،جهان را در اوج زیبایی آفریده است ولی تو چون دوزخی در درونت داری این بهشت را باور نداری 
اگر درونت مصفا و بهشتی بود و‌با خودت در صلح بودی بهشت بیرون را هم می دیدی. 
تو پر از نزاع و ازدحام افکارت هستی مثل کسی که کفش تنگی به پا کرده باشد و بخواهد بیابان فراخی را بپیماید آیا بیش از چند قدم ،توان برداشتن گام دارد؟ 
از چاه سیاه افکارت بیرون بیا، آن وقت نور درخشان جهان  را رویت خواهی کرد 
جهان بزرگ است اگر تو در چاه باقی نمانی
#زهراغریبیان_لواسانی
درخت

نیلوفر در شعر سهراب

گل نیلوفر یا گل  لوتوس ،گلی با قدمت هزاران سال است 
گلی که راه درازی پیموده است .از شرق دور باستان تا ‌سرزمین آشور،  از حجاری های تخت جمشید  تا شعر سهراب #سپهری همه جا دیده می شود  .
بودا می گفت من چون نیلوفری هستم که از آب های آلوده بیرون می آیم اما آلودگی را نمی پذیرم 
نیلوفر در باور عرفانی ،نشانه تولد دوباره انسان از میان ناپاکی است 
نیلوفر گلی است به شکل دایره و دایره کامل ترین شکل هندسی است که معنویت را نشان می دهد .گل هایی که از بستر مرداب ،رو به نور ،سرشان را بالا می گیرند. در ایران باستان آن را گلی می دانستند که با آب زندگی می کندو  با آناهیتا ایزد بانوی آب ها مرتبط بود    
و در فرهنگ مصر باستان به عنوان مظهر پاکی ستایش می شد 
این  گل را در دست پادشاه حجاری شده، بر دیوارهای تخت جمشید نیز دیده ایم 
در شعر #سهراب سپهری اما ،این گل ،سرآغاز رسیدن به لحظه های بیداری و دنیای اثیری است و سهراب بین گل #نیلوفر و قرن پی آواز حقیقت می گردد 
کار ما شاید این است که میان گل نیلوفر و قرن 
پی آواز حقیقت برویم 
هر جا این گل اساطیری ،سراغ سهراب می آید او منتظر بیداری است 
 
نیلوفر رویید 
ساقه اش از ته خواب شفافم‌سر کشید
 من به رویا بودم سیلاب بیداری رسید 
 
می دانیم که سهراب ،سلوکی #عرفانی را پشت سر گذاشته و کتاب هشت کتاب او، نظاره گر این سیر عرفانی اوست .گذر از تائويیسم  ،بودیسم تا فنا در عرفان خراسان،در  اشعار او نمود خاصی دارد .
و نیلوفر برای  سهراب ،نماد رسیدن به شرق ملکوت است 
هرگاه سهراب وارد حیطه ای می شود که جهان برای او ،معنای دیگری را می یابد، گل نیلوفر دیده می شود و گویی در این زمان ،سهراب خود را  در جان و آغوش خداوند می یابد 
 
شاید نیلوفر همان بهشت گمشده ای است که همه به دنبالش می گردیم و سهراب در میان مرز رویا و بیداری ،آن را پیدا می کند و چون پاهایش را روی واقعیت زمینی می گذارد آن را دور و‌دور تر می یابد 
 
اگرچه منحنی آب بالش خوبی است 
برای خواب دل آویز ترد نیلوفر 
همیشه فاصله ای هست 
 
#زهراغریبیان_لواسانی 
@baghesabzeshgh
شمس و مولانا

گفتار هایی درباره شمس تبریزی

مولانا در داستان نحوی و کشتیبان به بازگویی مکتب عشق می پردازد .
نحوی کسی است که با دستور زبان عربی آشنایی دارد. شمس برخلاف زاهدان ،دین را در تقلید نمی دانست .تقلید در نظر او به مراتب از نفاق و تزویر بدتر است .شمس بر این نظر بود که اکثر فسادها از تقلید ایجاد می شود .فرد تا وقتی تقلید می کند خودش نیست و در تاریکی دنباله رو دیگران شده است و آنها هر چه از او بخواهند چاکر و بنده آنها خواهد بود ،حتی اگر ظلمی بر او روا شود ،باز به علت دل سپردگی ،در مقابل ظلم سکوت خواهد کرد .
در تقلید ،آگاهی وجود ندارد و عشق در بستر آگاهی است که زاده می شود .فرد مقلد ،تمام عمر را در بی ریشگی ،چون مرده ای زندگی خواهد کرد و به جای رشد کردن و به بلوغ رسیدن ،توده ای در حال مرگ است که فساد او به دیگر گیاهان نیز سرایت خواهد کرد و یک جنگل ،یک جامعه را ویران خواهد نمود .
همین نگرش شمس تبریزی است که اساس تفکر مولانا را در مثنوی ایجاد می کند و‌مولانا از سر درد ،از ما می خواهد که بناهای کج و ناراستی را که طی سالها از سر تقلید ساخته ایم به یک باره ویران سازیم و‌به جای آن به تحقیق رسیم ،
مولانا چه زیبا در داستان فروختن صوفیان ،بهیمه مسافر را می فرماید :
 
مر مرا تقلیدشان بر باد داد
که دو صد لعنت بر آن تقلید باد
خاصه تقلید چنین بی‌حاصلان
خشم ابراهیم با بر آفلان
عکس ذوق آن جماعت می‌زدی
وین دلم زان عکس ذوقی می‌شدی
عکس چندان باید از یاران خوش
که شوی از بحر بی‌عکس آب‌کش
عکس کاول زد تو آن تقلید دان
چون پیاپی شد شود تحقیق آن
تا نشد تحقیق از یاران مبر
از صدف مگسل نگشت آن قطره در
شمس تبریزی از تقلید بیزار بود .او وظیفه خود را این می دانست  که عادت ها را به هم بزند .
شمس می داند که هر چیز نو‌ ،بعد از مدتی تبدیل به عادت می شود و بعد تبدیل به سنت می شود و همین عادت ،کهنگی می آورد .
شمس می داند در دین و آداب دینی، این رخوت تا چه حد بیماری زا می شود 
پس شمس سعی می کند ،سنت شکنی نماید و اهل تقلید را به دوباره ،بازخوانی خود ،فرا بخواند .
شمس قبول ندارد که یک بار ،انسان ایمان بیاورد و تمام شود .برای او نو‌به نو‌کردن ایمان و پویایی، در وجود آدمی مهم است .
«پیش ما یک بار مسلمان ،نتوان شدن !
مسلمان می شود و کافر می شود و باز مسلمان می شود و هر باری از هوای نفسانی بیرون می آید ،تا آن وقت که کامل شود !»
 
مولانا نیز به خوبی با این نگرش آشنا بود و می دانست که حتی در شعائر دینی ،فرد ذوب می شود .چنانکه یا حسین می گوید بر سینه می زند ،ولی از آن فرخی و تازگی و بهجت حسینی و الهی نشان ندارد و جامعه اسلامی و دینی ،با وجود انجام حدود دینی، به علت عادت کردن به آداب ،روز به روز بیشتر از باطن دین فاصله می گیرد .
 
عارفان هر دمی دو عید کنند 
عنکبوتان مگس قدید کنند 
 
عارف هر لحظه در شادی و اتصال با خداوند زندگی می کند و صید تازه ای و لذت جدیدی را تجربه می کند ،اما مردم در عادت کهنه خود زندگی می کنند .چون عنکبوتی که مگس را پیله می کند تا بعد از  آن استفاده نماید و همواره در خستگی و روزمرگی روزش را به پایان می رساند .


شمس تبریزی نو اندیش بود. او سعی کرد تا مذهب عادت زده ،مردمان را وارونه نماید و از منظر دیگری به درون آن بنگرد .
شمس باور داشت که ارزش ها در هر جامعه ای و برای هر فردی تفاوت دارد ،هم چنان که گناه نیز، در نزد هر کس به گونه ای دیگر است :
«هر کسی را معصیتی است لایق او .یکی را معصیت آن باشد که رندی کند و فسق کند .لایق حال او باشد .
یکی را معصیت آن باشد که از حضور حضرت غایب باشد .
بر بعضی لباس فسق عاریتی است و بر بعضی لباس صلاح عاریتی است »
پس هر فرد باید جهان خود را بیافریند و نظام اخلاقی خود را بیابد .گاهی حج رفتن و به خانه خدای رفتن برای آدمی غرور آورد، پس بهتر است اول قصد خانه دل خود کند و خانه بروبد که در همان خانه دل ،خدا نیز میهمان خواهد شد .
شمس شریعت را به شیوه عامه مردمان در نمی یابد، برای او شریعت  راهی است که باید به طریقت و حقیقت متصل شود وگرنه رونده را گمراه می سازد .
«اگر آدمی خود پاک باشد ابلیس را چه یارای آن است که گرداگرد او گردد و او را زیانی رساند »
شمس مولانا را به دوباره بازخوانی دین می خواند و انقلاب شمس از اینجا آغاز می شود .
 



شمس مشاهده گری خاموش نیست .زاهدی نیست که فقط مشغول ذکر باشد و‌نه عارفی ،که فقط به خلوت دل خوش دارد .
او شاهد اوضاع وخیم جامعه خویش می باشد 
مردمان فرودست و فقیر ،حاکمان بی اصل و‌نسب و مدعی دین را می بیند که تنها در اندیشه پر کردن جیب خویش هستند و مردمان معیشت زده که در فکر شکم خالی خود ،درد جامعه و هم نوع را ،دیری است به فراموشی سپرده اند .
در چنین جامعه ای ،جنین نورس و نارس دین ،از بدو زاده شدن ،نیاز به طبیبی حاذق برای رشد دارد که شمس تبریزی او را نمی یابد و مرگی زود رس را برای جنین دین در جامعه ای که مملو از فساد است پیش بینی می کند و فریاد بر می آورد که :
«رنج هایی است که قابل علاج نیست 
و رنج هایی است ،که قابل علاج است 
ضایع گذاشتن آن ،
بی رحمی باشد »



سالهاست که عرفای بزرگ‌،از انسان به عنوان وجودی که می تواند مظهر خداوند شود ،سخن گفته اند .
از جمله منصور حلاج ،بایزید بسطامی ،ابن عربی ،عزیزالدین نسفی که انسان کامل را توصیف می نماید. و‌راه رشد و تکامل انسان را گشوده می نامند.
 از نظر آنان ،انسان با متخلق شدن به کمال اخلاق ،می تواند مظهر خداوند شود .
یکی از دغدغه های بزرگ شمس تبریزی نیز، رشد و‌کمال شخصیت انسان و رسیدن به بالاترین کمال برای اوست .
از نظر شمس :
۱-انسان باید اندیشه ورز باشد و از لغزش های گذشته اش عبرت بگیرد تا پشیمان نشود و انسان خردمند هرگز پشیمان نمی شود و حسرت گذشته را ندارد 
۲-انسان خردمند ،درگیر گذشته نیست چون از آن درس ها آموخته و مشغول آینده نیست چون کارها را به آینده حواله نمی دهد و از امروز نیز غافل نمی باشد.زمان برای او یکسان است .
۳-انسان وارسته  بر نفس خود مسلط است و‌از این رو‌ تعادل روحی دارد .اگر عملی از او سر بزند به هنگام ،و‌بهترین است .او‌نه لطف محض و نه قهر محض است .
۴-انسان والا  به دیگران وابسته نیست و مقلد دیگران نمی باشد و فرمانروای درون و برون خویش است 
۵- انسان والا  غمخوار مردمان است و‌احساس مسؤلیت می کند .او نوع دوست می باشد .
۶- انسان کامل تنگدستی را نمی پسندد و عاقبت بین است و فرجام کار را می اندیشد و برای روز مبادا به تعقل ،اهتمام می ورزد و دنیا گریز نمی باشد 
۷-انسان وارسته  در مقابل ستمگران و‌متملقان مقاوم است و زیر سلطه زور نمی رود .اما نسبت به تهیدستان ،فروتن و‌مهربان می باشد 
۸-انسان والا  ،در  زندگی هدف دارد و باورهای او و عشق او‌ به انجام‌ هدفش ،به زندگی او معنا می دهد 
۹-انسان کامل  نسبت به مسائل جامعه اش بی تفاوت نیست و چون صوفیان و زاهدان، به خانقاه و‌ذکر و عبادت مشغول نیست .او سعی در آگاه کردن مردمان دارد .



در نظر شمس ،نباید برای شیطان، تنها  وجودی بیرونی قائل شد .چرا که هر انسانی شیطانی برای خود دارد .ولی  می تواند بر شیطان خود غلبه کند و‌این اراده در وجود اوست .
از نظر شمس تبریزی ،انسان دچار خیالات و اوهام است و از این رو دچار خطا و اشتباه می شود و به قیاس نفس در مورد مسائل حکم می کند .
نفس تزکیه نشده ،بیشتر از هر کس ،دچار شیطان درون خود است و از سر اثبات خود ،حقیقت را آنگونه که می خواهد جلوه می دهد
 شمس در این باره  می گوید :«بعضی خیال خود را به خدایی گرفته اند »
«خیال ها کم نیست از خود می انگیزی و حجاب خود می سازی و بنا بر آن خیال تفریح می کنی .»
مولانا نیز در داستان آن ناشنوا که به عیادت بیمار رفت .همین رویکرد را با مثال مرد ناشنوا بیان می کند. 
مرد کر ، هر آنچه خود می پنداشت را در جواب بیمار می داد و در آخر بیمار بیچاره را با جواب های از سر قیاس و خیالش  آزرده نمود و به جای احوال پرسی او را به مرگ‌نزدیک کرد .
از نظر شمس ،ساخته و‌پرداخته های ذهنی ما ،پندارهای غلط ما ،گاهی یک جهان را به آتش می کشاند و ایجاد فرقه ها و چند صدایی مسلمانان نیز از همین جا ناشی شده است 




شمس تبریزی تصوف کاهلانه را به یک سو می زند و عرفان را وارد بستر اجتماع می کند  
او بر این باور است که باید از سر درد و خشم ،جامه آلوده ای را که بر تن خود و‌جامعه است ،درید و به آن ‌عادت نکرد و  انکارش ننمود 
شمس ارزش های دروغین  جامعه را خوب می شناسد و سر سازگاری با آن را ندارد. چرا که باید سوزاند ،خراب کرد و عمارت تازه ای را ساخت .
همین نگرش اجتماعی او ،بعدها در دفاتر مثنوی توسط مولانا ارائه می شود با این تفاوت ،که مولانا به فرد می پردازد و شمس بی باکانه و گستاخانه ،تند و بی مهابا جامعه را نشان می گیرد و در آخر نیز مرگ‌خود او در پس راز می ماند .
آیا شمس کشته شد ؟
آیا انگیزه قتل او‌شخصی بود یا سیاسی ؟
طبع تند شمس ،به واقع  ،فریاد اعتراض او نسبت به فساد و‌ ریا برای بازگشت انسان به خود حقیقی و پاکسازی اجتماع بود 
همانگونه که می گفت :«هر کسی را همزادی است 
از پری 
یا از دیوی که با او 
بهم در وجود آید »

شمس تبریزی در آغاز حمله مغول به ایران بالغ بر سی پنج سال دارد او شاهد مذهب های دروغین و فرهنگی ناقص الخلقه است 
فدائیان الموت که به عنوان پناهگاه مردمان و نیروهای انقلابی بودند حالا خود مافیای قدرت شده اند و اندک اندک با استقرار حکومت وحشت ،اجازه نمی دهند سخنی خلاف آنان بر زبان رانده شود .فساد و فحشا بیداد می کند و شمس به هر سو می نگرد شاهد ایران از درون پوسیده منحط و‌نفاق و زهد ظاهری است و فریاد بر می آورد :«بر کافر شکر واجب است که منافق نیست»
 
فردریش نیچه ،فیلسوف اگزستانسیالیست آلمانی ،نیز بت شکن است. او رسالت خود را واژگونی ارزش هایی که در حقیقت ارزش نیستند  ،می داند .
شمس نیز در جامعه ای که همه ارکانش رو به افول رفته است ،حمله به سنت ها می نماید .شمس اهل پیروی و تقلید نیست .
تقلید از نظر او‌به مراتب از نفاق بدتر است فسادها بیشتر از تقلید سرچشمه می گیرد زیرا تقلید یعنی کورکورانه سر سپردن ،یعنی بردگی و جا را برای ظلم باز کردن 
شمس
 
شمس تبریزی هرگز شیوه صوفیه را نپسندید .او به جای رفتن در خلوت و تحمل جبر روزگار ،هرجا ظلم دید بر آشفت. چه از عوام مردم که بی قید و بی اعتنا به مصیبت های اجتماعی زندگی می کنند بر آشفت ،چه صوفیان و دراویش افیون زده را به باد ناسزا گرفت که در این زمانه عُسرت، به سبزک (حشیش )دل مشغول هستند .نه حال خوش عارفانه دارند و‌نه تهجد عالمانه .بلکه مشتی تن پرور و کاهل می باشند 
شمس ،نیش زبان خود را بر پیکره اصلی جامعه نیز فرود آورد  و‌از  طمع ،حرص و ستم اصحاب قدرت گفت  و خاموش ننشست 
شاید شمس را چهره دشنام گو و پرخاشگر می شناسیم ،اما شمس ،روان آرام یک عارف را داشت او   پس از تزکیه خود، بهتر می داند عاقلانه برپاخیزد و مردمان را با حقیقت آشنا کند و اگر دشنام و‌درشتی نیز از او سر می زند ،از این روست که او نه درویش کاهل است و‌نه اهل ریا و‌تزویر .
شمس در روزگار مغول ،تحمل و مدارا را به دور از ساحت عرفان و دینداری می داند بر پا می خیزد تا حیات دوباره ای را بر تن رخوت زده جامعه ایجاد کند . 
هم‌چنان که خود او می گوید :مرا قُوت تحمل و حلم به کمال است ،لاجرم بر دل ها مُهر است بر زبان ها مُهر است و بر گوش ها مُهر است .
زهرا_غریبیان_لواسانی#
@baghesabzeshgh
نور-3

نحوی و کشتیبان چه کسانی هستند

مولانا در داستان نحوی و کشتیبان به بازگویی مکتب عشق می پردازد .
نحوی کسی است که با دستور زبان عربی آشنایی دارد. 
ما در زبان عربی،دو علم نحو و صرف داریم و در علوم بلاغی و نحوی، عالِم کسی است که می داند نقش هریک از وا‌ژگان در جملات چیست و آن را مانند دستور زبان فارسی درس می دهد.
مرد نحوی ،نماد انسان های مغرور ،زاهد و مدعی است .
در این سفر دریایی ،مکالمه ای که بین مرد نحوی و کشتیبان روی می دهد، نشانه نگاه اهل ظاهر با اهالی عرفان می باشد. 
نحوی با غرور، علم نحو خود را به رخ میزبان می کشاند، اما وقتی کشتی در هم می شکند ،مرد کشتیبان ،شنا را راه خلاصی و نجات می داند که نحوی از آن بی خبر است 
کشتی در این تمثیل وجود انسان است و دریا ،عالم الهی است که هر کس که شنا ،تسلیم و محو را نمی داند ،حق ورود به آن وادی را ندارد وگرنه در هم خواهد شکست .
باد کشتی را به گردابی فکند
گفت کشتیبان بدان نحوی بلند
هیچ دانی آشنا کردن بگو
گفت نی ای خوش‌جواب خوب‌رو
گفت کل عمرت ای نحوی فناست
زانک کشتی غرق این گردابهاست
محو می‌باید نه نحو اینجا بدان
گر تو محوی بی‌خطر در آب ران
آب دریا مرده را بر سر نهد
ور بود زنده ز دریا کی رهد
چون بمردی تو ز اوصاف بشر
بحر اسرارت نهد بر فرق سر 
مولوی می گوید یک نحو و یک محو داریم. نحو نمادی از علم بشری است.
ما در این داستان  ،نحوی را باید نمادی از علم ظاهری بگیریم. در  زمان مولانا اگر صحبتی از علوم می شود ،محض دانش ،مد نظر نیست و نه آن دانشی که فرد را به حکمت برساند .
وقتی مولانا محو را مقابل نحو می گذارد محو  یعنی این که فرد ،اوصاف بشری و خود کاذبش را کنار گذاشته باشد. 
مرده شدن در این داستان ،یعنی خالی شدن از  کژی ها وناراستی  ها و در رأس همه، خودشیفتگی و خودپرستی است. 
اگر بر آن غلبه کردی  و از آن گذشتی؛ می توانی در این دریا پیش بروی. و حالا وقتی مرده شدی ،ممکن است جسد تو بالای آب بیاید .ولی این نشان این است که تو از اوصاف بشری مرده ای ،از تمام چیزهایی که تو را از خویشتن واقعی تو دور کرده ،جدا شده ای و جزو دریا شده ای.در آن زمان است  که دریا که نشانه خداوند است ،با تو هر کاری می تواند انجام دهد .چون تو در آن فنا شده ای و از خود اراده ای نداری .
مرد نحوی را از آن در دوختیم
تا شما را نحو محو آموختیم
 #زهرا_غریبیان_لواسانی
@baghesabzeshgh
شمس-2

شمس و مولانا

گفتارهایی درباره شمس و مولانا نویسنده ( غریبیان لواسانی)
شمس برخلاف زاهدان ،دین را در تقلید نمی دانست .تقلید در نظر او به مراتب از نفاق و تزویر بدتر است .شمس بر این نظر بود که اکثر فسادها از تقلید ایجاد می شود .فرد تا وقتی تقلید می کند خودش نیست و در تاریکی دنباله رو دیگران شده است و آنها هر چه از او بخواهند چاکر و بنده آنها خواهد بود ،حتی اگر ظلمی بر او روا شود ،باز به علت دل سپردگی ،در مقابل ظلم سکوت خواهد کرد .
در تقلید ،آگاهی وجود ندارد و عشق در بستر آگاهی است که زاده می شود .فرد مقلد ،تمام عمر را در بی ریشگی ،چون مرده ای زندگی خواهد کرد و به جای رشد کردن و به بلوغ رسیدن ،توده ای در حال مرگ است که فساد او به دیگر گیاهان نیز سرایت خواهد کرد و یک جنگل ،یک جامعه را ویران خواهد نمود .
همین نگرش شمس تبریزی است که اساس تفکر مولانا را در مثنوی ایجاد می کند و‌مولانا از سر درد ،از ما می خواهد که بناهای کج و ناراستی را که طی سالها از سر تقلید ساخته ایم به یک باره ویران سازیم و‌به جای آن به تحقیق رسیم ،
مولانا چه زیبا در داستان فروختن صوفیان ،بهیمه مسافر را می فرماید :
 
مر مرا تقلیدشان بر باد داد
که دو صد لعنت بر آن تقلید باد
خاصه تقلید چنین بی‌حاصلان
خشم ابراهیم با بر آفلان
عکس ذوق آن جماعت می‌زدی
وین دلم زان عکس ذوقی می‌شدی
عکس چندان باید از یاران خوش
که شوی از بحر بی‌عکس آب‌کش
عکس کاول زد تو آن تقلید دان
چون پیاپی شد شود تحقیق آن
تا نشد تحقیق از یاران مبر
از صدف مگسل نگشت آن قطره در
 
شمس تبریزی از تقلید بیزار بود .او وظیفه خود را این می دانست  که عادت ها را به هم بزند .
شمس می داند که هر چیز نو‌ ،بعد از مدتی تبدیل به عادت می شود و بعد تبدیل به سنت می شود و همین عادت ،کهنگی می آورد .
شمس می داند در دین و آداب دینی، این رخوت تا چه حد بیماری زا می شود 
پس شمس سعی می کند ،سنت شکنی نماید و اهل تقلید را به دوباره ،بازخوانی خود ،فرا بخواند .
شمس قبول ندارد که یک بار ،انسان ایمان بیاورد و تمام شود .برای او نو‌به نو‌کردن ایمان و پویایی، در وجود آدمی مهم است .
 
«پیش ما یک بار مسلمان ،نتوان شدن !
مسلمان می شود و کافر می شود و باز مسلمان می شود و هر باری از هوای نفسانی بیرون می آید ،تا آن وقت که کامل شود !»
 
مولانا نیز به خوبی با این نگرش آشنا بود و می دانست که حتی در شعائر دینی ،فرد ذوب می شود .چنانکه یا حسین می گوید بر سینه می زند ،ولی از آن فرخی و تازگی و بهجت حسینی و الهی نشان ندارد و جامعه اسلامی و دینی ،با وجود انجام حدود دینی، به علت عادت کردن به آداب ،روز به روز بیشتر از باطن دین فاصله می گیرد .
 
عارفان هر دمی دو عید کنند 
عنکبوتان مگس قدید کنند 
عارف هر لحظه در شادی و اتصال با خداوند زندگی می کند و صید تازه ای و لذت جدیدی را تجربه می کند ،اما مردم در عادت کهنه خود زندگی می کنند .چون عنکبوتی که مگس را پیله می کند تا بعد از  آن استفاده نماید و همواره در خستگی و روزمرگی روزش را به پایان می رساند .
 
شمس تبریزی نو اندیش بود. او سعی کرد تا مذهب عادت زده ،مردمان را وارونه نماید و از منظر دیگری به درون آن بنگرد .
شمس باور داشت که ارزش ها در هر جامعه ای و برای هر فردی تفاوت دارد ،هم چنان که گناه نیز، در نزد هر کس به گونه ای دیگر است :
«هر کسی را معصیتی است لایق او .یکی را معصیت آن باشد که رندی کند و فسق کند .لایق حال او باشد .
یکی را معصیت آن باشد که از حضور حضرت غایب باشد .
بر بعضی لباس فسق عاریتی است و بر بعضی لباس صلاح عاریتی است »
پس هر فرد باید جهان خود را بیافریند و نظام اخلاقی خود را بیابد .گاهی حج رفتن و به خانه خدای رفتن برای آدمی غرور آورد، پس بهتر است اول قصد خانه دل خود کند و خانه بروبد که در همان خانه دل ،خدا نیز میهمان خواهد شد .
شمس شریعت را به شیوه عامه مردمان در نمی یابد، برای او شریعت  راهی است که باید به طریقت و حقیقت متصل شود وگرنه رونده را گمراه می سازد .
«اگر آدمی خود پاک باشد ابلیس را چه یارای آن است که گرداگرد او گردد و او را زیانی رساند »
شمس مولانا را به دوباره بازخوانی دین می خواند و انقلاب شمس از اینجا آغاز می شود .
شمس مشاهده گری خاموش نیست .زاهدی نیست که فقط مشغول ذکر باشد و‌نه عارفی ،که فقط به خلوت دل خوش دارد .
او شاهد اوضاع وخیم جامعه خویش می باشد 
مردمان فرودست و فقیر ،حاکمان بی اصل و‌نسب و مدعی دین را می بیند که تنها در اندیشه پر کردن جیب خویش هستند و مردمان معیشت زده که در فکر شکم خالی خود ،درد جامعه و هم نوع را ،دیری است به فراموشی سپرده اند .
در چنین جامعه ای ،جنین نورس و نارس دین ،از بدو زاده شدن ،نیاز به طبیبی حاذق برای رشد دارد که شمس تبریزی او را نمی یابد و مرگی زود رس را برای جنین دین در جامعه ای که مملو از فساد است پیش بینی می کند و فریاد بر می آورد که :
«رنج هایی است که قابل علاج نیست 
و رنج هایی است ،که قابل علاج است 
ضایع گذاشتن آن ،
بی رحمی باشد »
نیچه فیلسوف آلمانی ،بت شکن است ورسالت خود را واژگونی ارزش هایی که در حقیقت ارزش نیستند  ،می داند .
شمس نیز در جامعه ای که همه ارکانش رو به افول رفته است ،حمله به سنت ها می نماید .شمس اهل پیروی و تقلید نیست .
تقلید از نظر او‌به مراتب از نفاق بدتر است فسادها بیشتر از تقلید سرچشمه می گیرد زیرا تقلید یعنی کورکورانه سر سپردن ،یعنی بردگی و جا را برای ظلم باز کردن. 
شمس یک انقلابی است .
 
شمس تبریزی در آغاز حمله مغول ،به ایران، بالغ بر سی پنج سال دارد. او شاهد مذهب های دروغین و فرهنگی ناقص الخلقه است 
فدائیان الموت که به عنوان پناهگاه مردمان و نیروهای انقلابی بودند حالا خود مافیای قدرت شده اند و اندک اندک با استقرار حکومت وحشت ،اجازه نمی دهند سخنی خلاف آنان بر زبان رانده شود .فساد و فحشا بیداد می کند و شمس به هر سو می نگرد شاهد ایران از درون پوسیده منحط و‌نفاق و زهد ظاهری است و فریاد بر می آورد :«بر کافر شکر واجب است که منافق نیست»

#زهراغریبیان_لواسانی