غم-نور

عروج مولانا

جان منی جان منی جان من
آن منی آن منی آن من
شاه منی لایق سودای من
قند منی لایق دندان من
نور منی باش در این چشم من
چشم من و چشمه حیوان من
گل چو تو را دید به سوسن بگفت
سرو من آمد به گلستان من
از دو پراکنده تو چونی بگو
زلف تو حال پریشان من
ای رسن زلف تو پابند من
چاه زنخدان تو زندان من
دست فشان مست کجا می‌روی
پیش من آ ای گل خندان من
عروج حضرت مولانا مبارک 
وفات مولانا عروج است 
عروج به دو شیوه  هست : 
عروج طبیعی   که با مرگ رخ می دهد و دیگر عروج وضعی   که خاص انبیا و‌اولیاست 
هر بشری بنا بر استعداد و ظرفیت روحی خود خاصیت عروج آسمانی را دارد اما همه به این فعلیت نمی رسند 
در نظر مولانا معراج پیامبر از قداستی خاص برخوردار است چون پیامبر دل از دنیا بریده داشت و از این رو توانست به معراج راه یابد 
#زهراغریبیان_لواسانی 
@baghesabzeshgh
 
نور-2

مولاناو ‌سفر رنج

مولانا در شعر گریختن مومن و بی‌صبری او در بلا
  به اضطراب و بی‌قراری نخود در دیگ ،زمان جوشیدن و تلاش برای بیرون پریدن تشبیه می‌کند. 
بنگـــر اندر نخــودی در دیگ چون     می‌جـــهد بالا چو شـــد زآتش زبون
هر زمان نخــــود برآید وقت جوش   بر ســـر دیگ و برآرد صد خروش
که چـــرا آتـش به من در مـی‌زنی؟  چون خریدی؛ چون نِگونَم می‌کـنی؟
داستان این گونه شروع می‌شود که دانه‌ی نخودی که در یک دیگ آب جوش، در حال پخته شدن است و به خاطر جوشش آب، آرام و قرار ندارد، به کدبانو اعتراض مي‌كند که به چه دليل مرا در آتش مرا می‌سوزانی و از بین می‌بری در حالی که که مرا با آن قیمت از بازار خریده‌ای؟
 
می‌زنــــد کفلیز کــــدبانو کـــه نی             
خوش بجوش و بَر مَجه زآتش کنی!
زآن نجوشانم که مکــــروه منـــی              
بلـــکه تا گیری تو ذوق و چاشنـی!
تا غـــذا گـــردی بیامیزی به جـان              
بهر خـــواری نیستت این امتحـان!
آب می‌خوردی به بُستان سبـز و تر              
بهر این آتش بُد است آن آبخـور
مولانا در این داستان تصویرگر موجودات است  در رنجی که در زندگی می کشند و کمال انسان را در صیقل خوردن در سختی ها و از خامی به در آمدن می داند 
کدبانو خداوند است و نَخود که مولانا آن گیاه کوچک را به اصرار با فتحه نه ضمه می خواند و نشانه نه گفتن به خودیت ماست ، نخود هر کدام از ما انسان ها هستیم که باید از خودیت مان بیرون بیاییم و در مسیر سختی   کامل شویم 
ایمان هم در حقیقت، آنجایی به وقوع می پیوندد که در سفر رنج ها ،من تعلقات خودم را بیرون بیفکنم و‌با خود صادق خودم روبرو شوم  
#زهرا_غریبیان_لواسانی
@baghesabzeshgh
نور-3

نور و دیگر هیچ

اقبال لاهوری:
پدرم با گفتن جمله ای روحم را دگرگون کرد ،
هنگامی که قرآن می خواندم به من گفت : 
محمد قرآن را آن چنان بخوان که گویی بر تو نازل شده است.
شیخ شهاب الدین سهروردی می گوید قرآن بخوان. 
قرآن را چنان بخوان كه گویی تنها در شان تو نازل شده است. فكر كن كه تو، تنها مخاطب خداوند هستی.
و مولانا باور دارد که خداوند با هر کسی رازی دارد که در گوشش زمزمه می کند
چقدر این سخنان بر جان و دل می نشیند 
بر خلاف  بس قاریان و حافظان ،که کلام خداوند را جز به ظاهر نمی بینند و آنان که وعده دوزخ و بهشت از قران می طلبند  و انذار و بیم را بر مردمان ،از قران نشان می گیرند ، 
کلام سهروردی و مولانا ، جان آدمی را نشان می گیرد و‌ذرات نور را بر روح می پاشد 
گویی هر گاه تو به سمت نور می روی ،جانت وسعت می گیرد و عشق با تو به رقص می آید 
و‌تو از چهارچوب تنگ وجودت ،وارد حیطه لامکانی می شوی که از تو دور نیست 
خدایی که برای توست و با تو حرف ها دارد 
برای شیخ شهاب الدین، 
برای مولانا جلال الدین، 
رازهای قران
گونه ای دیگر است  
چقدر فهم قران به زبان اینان که راز آشنا می باشند را دوست دارم 
و بیزار از کسانی که خود را در آیینه قران به تماشا ننشسته اند اما به خط و عبارت خود را حافظان قران می دانند
#زهراغریبیان_لواسانی
@baghesabzeshgh
مولانا-7

مولانا و امام حسین

مولوی در اوایل دفتر ششم مثنوی، داستانی تعریف می‌کند که در روز عاشورا،‌ در شهر شیعه نشین حلب:
روز عاشورا همه اهل حلب/ باب انطاکیه اندر تا به شب
گرد آید مرد و زن جمعی عظیم/ ماتم آن خاندان دارد مقیم
ناله و نوحه کنند اندر بکا/ شیعه، عاشورا برای کربلا
بشمرند آن ظلمها و امتحان / کز یزید و شمر دید آن خاندان
شاعری غریب به شهر می‌رسد و متعجب می‌شود که چه اتفاقی افتاده است که مردم چنین عزاداری می‌کنند و شروع به پرس و جو می‌کند و چنین پاسخ می‌شنود:
روز عاشورا نمی‌دانی که هست / ماتم جانی که از قرنی بِه است
پیش مؤمن کی بود این غصه خوار / قدر عشق گوش، عشق گوشوار*
پیش مؤمن ماتم آن پاک‌ روح / شهره‌‌تر باشد ز صد طوفان نوح
*منظور از گوش حضرت پیامبر(ص) و گوشواره امام حسین(ع) است.
 شاعر هم که این جواب، برایش سنگین آمده بود می‌گوید:
گفت آری لیک کو دور یزید / کی بُدست این غم چه دیر اینجا رسید
چشم کوران آن خسارت را بدید / گوش کرّان آن حکایت را شنید
خفته بودستید تا اکنون شما / که کنون جامه دریدید از عزا
پس عزا بر خود کنید ای خفتگان / زانک بد مرگیست این خواب گران
روح سلطانی ز زندانی بجست / جامه چه درانیم و چون خاییم دست
چونک ایشان خسرو دین بوده‌اند / وقت شادی شد چو بشکستند بند
یعنی که امام‌حسین(ع) با شهادت به وصال محبوبش رسید و این جای عزاداری ندارد بلکه شما باید بروید به حال خودتان گریه کنید که در خواب غفلت به سر می‌برید.
#زهرا_غریبیان_لواسانی 
@baghesabzeshgh
اسبان-چموش

سخت گیری و تعصب خامی است

مولانا در مثنوی می فرماید :
ای بزرگواران، بدانید که جهان به مانند درختی است و انسان ها چون میوه های آن درخت است. 
میوه‌ها هر چه خام‌ ترو نارَس‌تر باشند؛ شاخه‌ها را سخت تر و محکم تر می‌گیرند و هر چه شیرین‌ تر و رسیده تر باشند به تعبیر مولانا لب گزان تر باشند، شاخه ها را سست تر می گیرند. 
انسان‌ها نیز هر چه آگاه تر باشند، زودتر  به بلوغ می رسند و درگیر مسائل جزئی نیستند ، فراتر می روند و  ازتعصبات و تنگ نظری‌ها رهاتر می شوند
انسان بالغ و رشد یافته از نظر مولانا حقیقت را فقط نزد خود نمی داند بنابر این  بر سر مسائل و اثبات حقانیت خود ،جدال نمی کند.
پنجره وجود چنین شخصی به سوی جهان بازاست چون جنین نیست که فقط محیط بطن مادر را ببیند و خون بخورد 
از دید مولانا وقتی انسان از مرحله جنینی و تعصب بیرون می آید جهان برای او باز می شود و از خون خواری به شیر خواری می رسد و بعد وقتی گستره روحی او فراخ تر می شود آنگاه است که حتی نیازی به شیرخواری هم ندارد و قوت او لقمه های نور می شود    
این جهان همچون درختست ای کرام
ما بَرو چون میوه‌های نیم‌ خام
سخت گیرد خامها مر شاخ را
زانک در خامی نشاید کاخ را
چون بپخت و گشت شیرین لب‌ گزان
سست گیرد شاخها را بعد از آن
چون از آن اقبال شیرین شد دهان
سرد شد بر آدمی ملک جهان
سخت‌گیری و تعصب خامی است
تا جنینی کار خون‌آشامی است
#زهرا_غریبیان_لواسانی 
@baghesabzeshgh