کتاب-باغ-سبز-عشق

داستان زندگی مولانا قسمت دهم – دیدار

داستان زندگی مولانا قسمت دهم – دیدار

 – نویسنده : غریبیان لواسانی 

 – گوینده : فخر

صبح از پشت بلندی های لیلا جوق کم کم خودش را بالا می کشید .کاروان همان شبانه حرکت کرده بود و حالا خودش را به نیشابور رسانده بود .جاده از شبنم شبانه مرطوب بود .اهل قافله که تا شب پیش ،به عشق رفتن به کعبه سر از پا نمی شناختند حالا صدایشان از ترس در خود خفه شده بود ،نه دیدن شکوفه های بادام کوهی ،نه بوی عطر بیدمشک های میان راه ،هیچ کدام آنها را سرزنده نمی کرد .تنها صدای زیر مردی خراسانی می آمد که شعری محلی را به آرامی زمزمه می کرد :
ستاره سر زده ما هم ز دنبال 
خدایا قافله کی می کنه بار ؟
خدایا قافله یک شو بماند 
سفر در پیش دارُم دیل ز دنبال 
غریبی سخ مرا دلگیر داره 
فلک بر گردنُم زنجیر داره 
فلک از گردنم زنجیر بردار 
که غربت خاک دامنگیر داره 
صدای مرد ،کم کم در صدای بارانی که آغاز شد گم شد .
جلال الدین از پس بارانی که هر لحظه تندتر  می شد به کوه های یال پلنگ که شهر را در آغوش گرفته بود نگاه کرد و مزه خوبی در دهانش احساس کرد .چقدر عاشق آمدن به این شهر بود .شهری که فردوسی بزرگ از آن سخن گفته بود .
 
قافله با شتاب خود را به زیر سر پناهی می رساند .کودکان گریه کنان از بی خوابی ،خستگی و حالا بارانی که تن نازکشان را در آن سرمای صبحگاهی سیلی می زد با پاهای کوچک به دنبال قافله می دویدند و در میان گل و لای بر زمین می افتادند .گونه های کوچکشان از نیشگون هوای سرد  ،سرخ شده بود .
اندکی نگذشته بود که در پستوی بازار شهر ،جایی برای توقف پیدا کردند ،حالا از بارانی که چون سیل از آسمان می آمد در امان بودند .
بامداد بود اما درِ هیچ کدام از حجره های بازار بزرگ باز نشده بود .پیر قافله دار ابتدای دهلیز ایستاد .صدایش بلند بود و از آن لبخند همیشگی بر لبانش نشانی نبود :بازار سوت و کور است ،نیشابوریان هم دل نگران حمله مغولند ،کسی دل کسب وکار ندارد .اندکی  استراحت می کنیم و زود راه می افتیم .
بهار بود و گیاهان چون نوزادان ،سر از مادر خاک بیرون آورده بودند و انوار خورشید میان رواقهای بازار ،برای خودش جایی یافته بود .
جلال الدین به شهر کُهن دژ ،به شادیاخ فکر کرد ،به مدرسه های نیشابور و به آن همه مردانی بزرگ اندیشید که مشتاق دیدارشان بود .مادر با لقمه ای نان و خرما او را به خود آورد :پدر می خواهد تو را ببیند .
رگبار باران بند آمده بود .سلطان العلما به در بیرونی بازار تکیه داده بود و کتاب می خواند .با آمدن پسر ،بی آنکه سرش را از روی کتاب بردارد گفت :به شهری رسیده ایم که در دل ِ آن ستاره های بزرگی نهفته اند ،تا قافله استراحت کند ،به دیدار شیخ فرید الدین عطار برویم …سپرده ام به مادرت کمک کنند …می آیی ؟
جلال الدین به دشت سبزی که شهر را فراگرفته بود نگاه کرد .باور نمی کرد آرزویش به واقعیت پیوسته باشد .برگ های درخت بید در باد می رقصیدند ،عابران از کنار او می گذشتند و نمی دانستند در دل 
او ِکوچک او‌ چه شوقی است .
 
از کنار اسبان و شترانی که بعد از سفری طولانی بدون زین و مهمیز خستگی راه را از تن به در می کردند ،گذشتند .بهاالولد به ملاقات دوباره اش با شیخ ِ نیشابور فکر می کرد و این که در فاصله این دو دیدار ،چه بسیار آنهایی که می شناخت و حالا عمرشان به دنیا نبود.
آسمان نیشابور برای جلال الدین ،چون نگین فیروزه بود که بر دست خراسان بزرگ می درخشید .بوی شکوفه های گیلاس ،عطر جالیزارها ،رنگ سبز گندمزار در بهار ،که در بدوِ ورود به شهر ،چشم را می نواخت ،جوان را عاشق این شهر کرده بود .
شیخ به کوه های دور ،خیره شد :به آنها کوه های سرخ می گویند ،دشتی سبز با کوه هایی اُخرایی و معدن فیروزه ،همینها کافی است تا نیشابور شهری بزرگ شود ،اما حیف که مردمانش شاد نیستند ،مرگشان با آمدن مغول در راه است ،نمی توانند آن را از خود برانند و میل زندگی ندارند .
بیا فرزندم! اینجا خانه شیخ عطار است .
 
مولانا  بهاالولد ،دق الباب کرد .مردی جوان در را به رویشان گشود  .
وارد حیاطی شدند که به باغی بزرگ منتهی می شد ،باغی سرشار از بوی خوش گل ِمحمدی و آواز گنجشکانی که بر شاخه های درخت سیبی پُر شکوفه در قیل و قال بودند.
انوار خورشید به ایوان خانه می تابید و آنجا بر گلیمی کوچک چشم جلال الدین به پیری افتاد با مویی بلند ،سپید و ریشی انبوه چون برف ،که به عصایش تکیه داد ،برخاست و جلال الدین را با تمام وجود نگریست .
بهاالولد سر برف پوش شیخ را در آغوش گرفت ،بوسید و شیخ خندید و گفت :این سر پُر برف به زودی آب خواهد شد .دانه های اشک بی اختیار صورت کوچک جلال الدین را نمناک کرد و پدر به او نگاه کرد :حیف که نمی توان دانه های اشک را به نخ ابریشمی کشید و زیبایی آن را با خود همیشه داشت .
شیخ عطار به سوی جلال الدین آمد و در چشمان او نگاه کرد :پسرت حال بزرگان را دارد شیخ  ،در پیشانی اش می بینم که
روزی آتشی بر سوختگان عالم زند » و بهاالولد چشمانش را به تصدیق بر هم نهاد .
مرد جوان آب زلال از چاه کشید ودر تُنگی بلورین آب را با شربت بیدمشک به هم آمیخت و به نزدشان آورد .
 
بادی ملایم با شاخه های درختان بازی می کرد و گهگاه گنجشکان را به پرواز وا می داشت .از میان تیرهای چوبی سقف ایوان ،صدای ریز جوجه هایی می آمد که  همه را از بودن آنها با خبر می کرد ،چشم را که با دقت به سقف می دوختی ،لانه کوچکی را می دیدی که همه زندگی  آنها بود .
شیخ فریدالدین عطار با پدر سخن می گفت و جلال الدین آنچه را که از الهی نامه او نزد پدر خوانده بود با شیخ مطرح می کرد و در آن عمیق تر می شد .
دو مرد خدا در یاد الله غرق شده بودند و کودک به نظاره این صحنه عاشقانه نشسته بود .
آوای اذان که از دل مسجد کاه گلی بر خاست ،در آن باغ پر گل ،عطری دیگرگون پراکند و آنوقت در ایوانی که بوی عشق گرفته بود، پیر سپید عاشق ،شیخ هجران کشیده و کودکی که نقش بزرگان در جبین داشت ،ایستادند تا خداوند را ملاقات کنند .