کتاب-باغ-سبز-عشق

داستان زندگی مولانا قسمت سی و هفتم- قسمت پایانی خالق مثنوی

داستان زندگی مولانا قسمت  سی و هفت – قسمت پایانی
خالق مثنوی 

 – نویسنده : غریبیان لواسانی 

 – گوینده : فخر


عطر نی ،که از نیزار می آمد تمام اتاق را عطر آگین کرده بود. نور ماه بر حیاط خانه می تابید. ستارگان تک تک بر آسمان پدیدار می شدند. مولانا و حسام الدین ،همو که مولانا او را ضیاء الحق می نامید ،در اتاق پشتی مدرسه نشسته بودند .
حسام الدین از مولانا چشم بر نمی داشت .مردی بزرگ روبروی او نشسته بود که همه دوستش داشتند .اما طبیعت را عاطفه نیست . چنانکه انسانها نمی دانند آیا در بهاری دیگر ،روییدن گل های نیلوفر بر رود را خواهند دید یا نه.
حسام الدین به ناگاه ،خواسته درونش را به نزد مولانا به مزایده برد. آیا مولانا حرف دل او را می خرید یا نه؟
خداوندگارا !شاگردان شما اشعار الهی نامه و حدیقه حکیم سنایی و منطق الطیر عطار را می خوانند و من نیز آن ها را با آواز بلند در مجالس شما می خوانم .وقت آن فرا نرسیده که ما اشعار خود شما را بخوانیم؟
مولانا سیمای تابناکش را از حسام الدین برگرفت .نگاهش در میان باغ و در حوض آبی خانه به ماهی ای سرخ افتاد. ماهیان کوچک ،هر روز در هراس آنند که صیاد کدام یک را به صید برد ،اما ماهی قلب دریایی او ،خود به دنبال صیادی چالاک بود و در جستجوی توری بزرگ ،تا شکار شود. دل مولانا در آرزوی صید شدن بود. و زیر لب زمزمه کرد :
پس تو را هر لحظه مرگ و رجعتی‌ست
مصطفی فرمود دنیا ساعتی‌ست
آزمودم مرگ من در زندگی‌ست
چون رهم زین زندگی ،پایندگی‌ست

حسام الدینم !می دانم که اندکی بیش نخواهم ماند .پنجاه سالگی را رد کرده ام و شصت سالگی ام در راه است ،اما حکیم سنایی ،کهکشانی از ستاره هاست و عطار عزیز، جاده ی شیری آسمان است که مسیر رسیدن به انتهای آسمان را نشان می دهد و من ،رسم نوشتن کتاب را سالهاست که در خود دفن کرده ام.
حسام الدین ،چون قایقرانی که از صید مروارید های درشت آمده باشد ،نگاهی تا ژرفنای ِنُه آسمان ِدرون مولانا دوخت و گفت: خداوندگار !برای خاطر دل ضیاء الحق که آن همه دوستش دارید ،اویی که بدون حضورش به هیچ مجلسی نمی روید…
خداوندگارا !دل من ،یارای رفتن به دیگر جای را ندارد ، جایی که ابر بزرگ بر سینه آسمان نشسته است حتما باران خواهد آمد و من روزهاست که میان این باران ِبی مهیب نشسته ام ،دلم می خواهد نه تنها من، بلکه تمامی مردم اعصار ،از نوازش این باران نصیب برند .دوست دارم از این باران ،که از قلب این ابر بزرگ جاری می شود و اندکی از آن ،دریایی بی کران می شود تمامی ماهیان ،در سالهایی که از عمر زمین خواهد گذشت، شنا کنند.
ای ابر بزرگ که دلت به نازکای شکوفه های رخشان هلو، پس از باران شبانه است تو به همه دنیا تعلق داری . خداوندگارا !چون باران که بر خلوت جنگل می نشیند به من اجازه بده ،این دُرهای معانی تو را جمع کنم .می دانم برای سیرابی تمام زمین ،ابر درونت باران دارد. به خاطر قلب حسام الدینت بگذار از این پس من اشعارتان را ….

صدای باد ،آخرین کلمات حسام الدین را که از جانش بر می خواست ،با خود برد .
مولانا سخنی نگفت ،تنها به حسام الدینش چشم دوخت.
در جنگل، درختان کاج به خود می بالند که کهن ،همیشه سبز و ماندگارند. اما مولانا میلی به چشمگیر شدن و شهرت نداشت . بی آنکه بخواهد، او را می شناختند و دوستش داشتند و حال حسام الدین از او می خواست که برای همه اعصار ، سَروی ماندگار باشد و او دل رنجاندن ِفرزند معنوی اش را نداشت .از سردستار لباس خود، هجده بیت نی نامه را که مدتها پیش سروده بود ،بیرون آورد و حسام الدین ادامه آن را از او خواست.
و حسام الدین می دانست که سالی یک دفتر ،در مجلس سماع و مجلس های دیگر از دل دریایی ِمولانایش ،زاده خواهد شد.
از آن پس ،با صدای عود و رُباب و سماع ،شبی برای حسام الدین صبح نمی شد ،که بی مشرق جان ِمولانا به روز سلام کند.
از آن به بعد صدای مولانا در دل شب ،چون زمزمه طنبور ،در میان دشتی از گندم های طلایی خواهد وزید و حسام الدین را مدهوش خود خواهد کرد. نسیمی از میان دهان مولانا برمی خاست که بر چنگ های آسمان می نشست و صدایشان ،دل تمام زمین را می لرزاند و حسام الدین بود که در آغاز هر دفتر ،مولانا را به شوق گفتن دوباره می خواند.
مولانا ی من ! حتی علفزارها نیز با کلام شما رشد می کنند ،به خاطر دل آنها از گفتن باز نمانید.
مولای من! زمستان ِدل در راه است و ما بالاپوشی از جنس مثنوی می خواهیم تا گرممان کند، رازهای قلب مولانا را می خواهیم تا خیز برداریم، به رقص در آییم و روحمان را به حوالی آسمان خدا بریم .
و امواج مثنوی بود که از بیکران ،دریای روح مولانا بیرون می آمد، زاده می شد و آرام و گاه تند و سرکش به دفتر می نشست.
شب به صبح می رسید و امواج تا افق صبح ،در افت و خیز ِقلم می لغزید.
کم کم مولانا شصت سالگی را رد می کرد. جوانی گم کرده را بازگشتی نیست. روزی دریا غبار می شود. روزی کوه ها به شن بدل می شود و روزی انسان دوباره خاک می شود ،حتی اگر مولانا جلال الدین محمد بلخی باشد و همه عالم بخواهند که او بماند.
شکوه ِبهار خانه مولانا ،آرام آرام سپری می شد. دو سال بود که دفتر ششم مثنوی نیز به پایان رسیده بود و مولانا، شب گذشته را در رویایی عمیق به سر برده بود و تمام روز ،غرق رویایی بود ،که به تماشا نشسته بود .
برخاست ،با آن قامت بلند که بیماری ،نازک اندام ترش نموده بود به سختی قدم برمی داشت ،اما چشمانش از شادی ای بزرگ در درونش خبر می داد .به آهستگی در باغ قدم زد .به هر سو که می نگریست ،فرشته ای جام در کف ،زیر درخت یا کنار حوض بزرگ فیروزه ای ،به او لبخند می زد .فرشتگان کوچک تمامی روز از جلوی چشمان او محو نمی شدند.
چگونه مردم آنها را نمی دیدند ؟ در دشت ها، بر قله ها، در زیبایی بی پایان طبیعت ،بر زمین سبز فام و گل های داوودی شکوفا، در مهتاب خزان، فرشته هایی برای صحبت با آدمیان هر روز به زمین می آیند و آدمیان فرصت دیدن آن پریچهره ها را به راحتی از دست می دهند.
نشست تا اندکی نفس تازه کند .نوه اش عارف چلبی ،فرزند سلطان ولد از میان باغ به سوی او دوید .مولانا آنچنان کودک را در آغوش کشید که گویی می خواست او را جزئی از جان خود کند . تمام توانش را به کمک گرفت و با کودک مشغول بازی شد ، در میان باغی که شکوه درختانش ،خانه ای بزرگ ،از آنِ اعیان زاده ای را در نظر مجسم می کرد ،اما درون خانه به کلبه مسکین ترین کسان می ماند. در آن خانه زیور و زینتی به چشم نمی خورد و حتی خادمی، خانه بزرگ مُفتی شهر قونیه به خود ندیده بود .هیچ گاه بوی غذای گرم و چرب ،فضای خانه را پُر نکرده بود .صاحب ِخانه را همان ماست و نان کافی بود و دلش هیچ گاه هوس طعامی چرب نکرده بود ،مائده ای از آن بالا برای او می آمد که مزه ی تمامی غذاهای زمین را برای او تلخ نموده بود. آنچنان که خود فرمود :

من سر نخورم که سر گران ست
پاچه نخورم که استخوان‌ست
بریان نخورم که هم زیان‌ست
من نور خورم که قوت جان ست

خستگی چون بادی ویرانگر ،تن رنجور او را رنجورتر نموده بود ،اما نمی گذاشت ،گره به ابروانش بیفتد و در ِخانه اش به روی مردم باز بود .تا می خواست اندکی بیارامد ،فقیری برای عرض حاجت، ستمدیده ای برای دادخواستی از حاکمی و یا فقیهی برای پاسخ سئوالهای شرعی اش ،خلوت بیماری او را می شکست. تبی سوزان ،پیر روحانی شصت و هشت ساله را در خودش ذوب می کرد.
کرا خاتون هر بار پارچه ی کرباس را تفتیده از پیشانی یارش بر می داشت و درون آب سرد می گذاشت و باز آن را داغ بر می داشت .اما دستمال داغدیده تر از او که نبود. مولانا به همسرش نگاه کرد، تبسمی نمود و فرمود: اندوه چرا؟ آدم چون رودی است که به شرق خدا می پیوندد .
کرا خاتون زیبا، چشمان زمردی اش را به خداوندگار دوخت و گفت: « ای کاش حضرت مولانا چهارصد سال عمر می کرد و جهان را از معارف پر می کرد »
و مولانا چنین جواب داد: «مگر فرعون و نمرود در وجود ماست و به یاران که دورتا دورش حلقه زده بودند فرمود: یاران ما را از این جانب می کشند و شمس الدین مرا به آن سوی می خواند. »
مولانا عزم رفتن کرده بود و بر زِهِ ابریشمین چنگ ،هر دم آوایی می نشست .نوایی چون آوای فرشتگان بزرگ، با بالهای بسیار ،که با نوای چنگ بخوانند .نوایی که چون آواز فرشتگان در شب معراج بود .
غمبار است صدای چنگ .
بِسان ژاله ،بر برگ های نیلوفر آبی
و شاد است چون خبر از رفتن و رسیدن می دهد.
بامداد ِروزی بزرگ در راه بود.
غروب و آغاز بهار بود. درختان در نور سرخ خورشید ،محکم و پابرجا ایستاده بودند. آیا راست است که تنها درختان ایستاده می میرند؟
غروب ،غمین و بیمناک از فرو غلتیدن جهان بود. زلزله روزها بود که تن خاکی زمین را می لرزاند، قلل کوهها پنداری فرو می ریختند و انبوه برگهای ریخته از باران، جاده ها را پُر کرده بود. زمین از جان مردمان چه می خواست که رهایشان نمی کرد؟
چهل روز بود که در قونیه، لرزه ها جان شکوفه های بیدمشک را می لرزاند و پرپرشان می کرد.
بهاری سرد بود و بادی که علفزار را به بازی گرفته بود . آن سال هیچ مردی و زنی زیبایی بهار را نفهمید و هیچ کس به جوانه زدن نهالکان سبزپوش و عشق بازیِ پرنده ها ی مهاجر، دزدیده نگاه نکرد. بهار نیامده ،میل رفتن داشت . بهار خسته بود و مردم نیز در این خستگی سهیم بودند ، نه از زلزله ،که کاکُل خزه پوش گیاهان را می لرزاند ،بلکه با دلی غمبار ،چشمانشان به خانه ای خیره بود که امید و آمال تمامی آن سالهایشان بود. مردم دسته دسته به عیادت مولانایشان می رفتند و مولانا چون کوره ای گدازان در تب می سوخت.
خداوندگارا !دعایی نما تا زلزله از دیارمان برود و مولانا که زلزله ای عظیم تر ،تن او را در خود می فشرد، لب های ترک خورده از حرارت بدنش را به سختی باز کرد: « فرزندم! زمین لقمه ای چرب می خواهد به زودی آن لقمه را خواهد بلعید و شما را راحت خواهد گذاشت،» نترسید اندکی بیش نمانده است.
هنوز خداوندگار جمله اش را به پایان نرسانده بود که خبر رسید شیخ صدرالدین قونوی ،عالم بزرگ شهر قونیه به عیادت او آمده است.
شیخ صدرالدین وارد هشتی خانه که شد ،رعبی به جانش افتاد .هیچ وقت فکر نمی کرد خانه ی مولانای بزرگ چنین باشد. درو دیوارهای گلین خانه چه آسوده بودند .تن خاکی شان هیچ وقت ،سنگینی قابی، زینت دیواری ،که رسم آن دیار و آن روزها بود را حس نکرده بود. هیچ چیز آن خانه به خانه ی بزرگان شهر نمی ماند. مولانا چه راحت و سبک ،رخت بر می بست .هیچ تعلق مادی ای برای خود، تمام این سالها نیندوخته بود ،تا سبک و رها ،مثل یک قاصدک پرواز کند و اوج بگیرد.
صدرالدین که عادت داشت به مخدعه ای تکیه دهد، درهمان میان روی زیلوی رنگ باخته ،دو زانو کنار بستر مولانا نشست و گفت: «شفاک ا… شفاء عاجلاً، امید است که صحت باشد برای مولانا که جان عالمیان است.»
مولانا تبسمی کرد، چهره تابناکش هنوز آرام بود و بیماری آن را در هم ننموده بود. «شفاک ا… شما را باد، همانا که میان عاشق و معشوق پیراهنی از شعر بیش نمانده، نمی خواهید که نور به نور بپیوندد؟.»
اشک بی اختیار صورت صدرالدین را خیس کرد و مولانا این غزل را در همان بیماری سرود و خواند:
چه دانی تو که در باطن چه شاهی همنشینی دارم
رُخ زرین من منگر که پای آهنین دارم
گهی خورشید را مانی گهی دریای گوهر را
درون دل فلک دارم برون دل زمین دارم
و آنوقت از شیخ صدرالدین خواست تا نماز موت را او بر وی بخواند و شیخ را وداع گفت.
خستگی شانه های سلطان ولد را فرا گرفته بود، بهاءالدین با هر عیادت کننده می رفت و می آمد .چشمانش از بیداری آن شبها که بر بالین پدر بیدار مانده بود به دو یا قوت سرخ می ماند .مولانا پسرش را به سوی خود خواند و فرمود:
رو سر به بالین تنها مرا رها کن
ترک منِ خراب شبگرد مبتلا کن
ماییم و موج سودا شب تا به روز تنها
خواهی بیا ببخشا خواهی برو جفا کن
بر شاه خوبرویان واجب وفا نباشد
ای زرد روی عاشق تو صبر کن وفا کن
دردیست غیر مردن کانرا دوا نباشد
پس من چگونه گویم کان درد را دوا کن
در خواب دوش پیری در کوی عشق دیدم
با دست اشارتم کرد که عزم سوی ما کن

غروب یکشنبه پنجم جمادی الآخر سال 672 بود که به یکباره ،بر بلند آسمان ،ابرها بهم پیچیدند .ای کاش همه مردم کودک بودند و از طعم اندوه بی خبر بودند .
رودخانه و آسمان تا دوردست در تاریکی فرو رفتند. زمین ثروت بی پایانش را بلعید ،زمین آرام شد. خبری از زلزله ای که چهل روز تن قونیه را لرزانده بود ،نبود. راستی که گفته است که خاک ،جان ندارد؟ زمین افتخارش به آسمان را پیش خود برده بود و انوار سرخِ خورشید از پنجره، اتاق را سرخرنگ نموده بود.
آن شب ،صدایی در تپه ها می پیچید، صدایی که به ستایش انسانی بر می خاست که از نیزاری کوچک به نیستانی بزرگ هجرت کرده بود، امیری از هشت پُل آسمان گذر می کرد، صدای نوشیدن جامی از مِی وصال خدا به گوش می رسید که پایان آوارگی در زمین بود.
باران تمام شب در قونیه می بارید .نوای باران بر رود ،چونان فلوت ،مردمان را به سوی ماه می خواند .آنجا کنار ماه، توی آسمان خبری بود؟ و مولانا به نظاره تمامی رازهای جهان ،از پلکان آسمان بالا می رفت.
باد، صفیر زنان در این سوی جهان می گذشت، دانه ی سرد باران به او گفت که تا صبح ،راهی دراز است وجسم مردی که دوستش داریم ،برای همیشه اینجا این پایین خواهد ماند ،اما روحش فرسنگ هاست که از اینجا رفته است و باد
خواست که به سفر دور رود .به جستجوی مردی که هر صبح ،صورتش را نوازش می کرد .اما قطره باران به او گفت: دروازه های آسمان از این پس ،تا سفر بزرگ مردی دیگر ،بسته خواهد ماند، شاید تا ابد.


صبح از راه رسید. سنبله های گندم ،قد کشیدند . مزارع برنج ،قامت رسا کردند، تا جنازه ی مولانا را که بر دست بی شمار مردم ،رهسپار بود ،بینند. جنازه را از مدرسه بیرون آوردند . رهبران یهود، بزرگان مسیحیت و جماعتی بزرگ از قاریان که آیات قرآن می خواندند ،پیشاپیش می رفتند .یهودیان موسی خود را درون مولانا یافته بودند و مسیحیان، مسیح خود را و مسلمانان رمز تسلیم خود را در برابر خدا در او دیده بودند .
صدای سرنا و دُهل ،آسمان را فرا گرفته بود:

به روز مرگ ،چو تابوت من روان باشد
گمان مبر ،که مرا درد این جهان باشد.

صدای نقاره بود و رُباب و طنبور ،که خبر از مرگ روحی می داد ،که برایش مرگ دلنواز بود ،حیات تازه بود .برای چنین کسی باید پایکوبی ها کرد، باید رقصید، باید از شادی در پوست نگنجید.

جنازه ام چو بینی ،مگو فراق فراق
مرا وصال و ملاقات ،آن زمان باشد

تمام روز ،جنازه بر دوش یاران بود، ساعتی می رفتند و می ایستادند تا روپوش را که مردم ،به تبرک بر می داشتند ،عوض کنند و باز قدم های آهسته از فشار جمعیت ،به جلو می رفت. صبح از مدرسه مولانا بیرون آمدند و وقتی تاریکی حضورش را بر قونیه تحمیل کرد ،به اِرم باغچه رسیدند .به آنجا که از آن پس قبه الخضراء نام می گرفت و در آذر ماه هر سال ،عاشقان جانش به دیدارش در قونیه می آمدند.
از میان جمعیت بی پایان ،شیخ صدرالدین قونوی را خواندند .شیخ الاسلام برای نماز بیایند. شیخ سرش را پایین انداخت:
«کدام شیخ الاسلام؟ شیخ حقیقی در همه عالم اسلام یک تن بود و او نیز رفت»
و قامت نماز بست ،اما از فرط تأثر ،نتوانست نماز را تمام کند و شیخ قاضی سراج الدین، نماز موت را ادامه داد.
همه می دانستند که دیگر بار ،دانه مولانا می رُست و از خاک برمی خاست .
کدام دانه فرو رفت در زمین که نرُست
چرا به دانه انسانت این گمان باشد
تا چند هفته ،شهر در سکوت بود. در باغ مولانا ،گربه ی کوچکی بود که به نوازش مولانا خو گرفته بود .از زمان بیماری مولانا ،لب به هیچ چیز نزده بود و یک هفته نالیده بود و در همان روزهای اول رحلت مولانا او نیز از دنیا رفت. یک سال بعد صدرالدین قونوی به دنبال بیماری ای که در همان روز خاکسپاری مولانا دچار شده بود در گذشت .و حال هشت قرن می گذرد و هنوز هر کس که مثنوی را می گشاید ،حس می کند بر زورقی از چوب صندل ،با پاروهایی از چوب بادام ،از رودخانه ای می گذرد که از میان آن ،دری به سوی آسمان باز است .
ناگهان این رود را ترک مکن .بمان ،تا تو هم چون خالق مثنوی ،به آسمان رسی و مس وجودت را به کیمیای وجود مولانا زر کنی .
کتاب-باغ-سبز-عشق

داستان زندگی مولانا قسمت سی و شش- حُسام الدین چَلَبی

داستان زندگی مولانا قسمت  سی و شش –حُسام الدین چَلَبی

 – نویسنده : غریبیان لواسانی 

 – گوینده : فخر

زرد ِزرد است گل شیپوری. سبز ِسبز است ،برگ های گل شیپوری و جاده از شبنم شبانه ،مرطوب است.
مولانا در انتهای این جاده باران خورده ،استوار راه می رفت .گویی شب را درون قبایش پنهان کرده بود.
ابرهای بی کران ،بر فراز سرش ،کم کم پراکنده می شدند. دیرگاه بود، اما او همچنان چشم به آسمان داشت .خورشید را دو سال در آسمان قلبش میهمان کرده بود ،خورشیدی به نام شمس الدین، ماه را ده سال در آسمان سینه اش ،عاشقانه به دوستی گرفته بود ،ماهی به نام صلاح الدین و حال پس از پنج سال دوری از ماه ،به دنبال ستاره ای می گشت تا فروغ ِآسمان جانش باشد.
آغاز زمستان بود و مولانا در این اندیشه: هرچیز را مأوایی است و ابر را مأوایی برای آرمیدن نیست .ابر همواره در سفر است زمانی در این آسمان و زمانی در آسمان دیگر.
چشم از آسمان برگرفت و قبایش را که از شبنم ِگیاهان ،مرطوب شده بود ،برخود پیچید. چشمش به جیرجیرکی افتاد که سرش را خم کرده بود ،تا شبنم ِبرگ را بنوشد و صدایش در صحرا طنین انداز شده بود . و فکر کرد که همه موجودات رو به سوی یک نور واحد دارند و به آن زندگی می کنند ،اگرچه با هم تفاوت دارند اما همه به یک سمت حرکت می کنند و با خود گفت :«اگر راه ها مختلف است، اما مقصد یکی است.
نمی بینی که راه به کعبه بسیار است؟
بعضی را راه از روم است،
و بعضی را از شام
و بعضی را از عجم
و بعضی را از چین
و بعضی را از راه دریا، از طرف هند و یمن.
پس اگر در راهها نظر کنی، اختلاف عظیم و مبانیت بی حد است،
اما چون مقصود نظر کنی، همه متفقند و یگانه و همه را درون ها به کعبه متفق است و به کعبه ارتباطی و عشقی عظیم است و؛
آنجا هیچ اختلافی نمی گنجد» راه او نیز راه عشق بود .چشمه ای از درونش می جوشید و میل پیوستن به اقیانوس را داشت .
سال به زودی پایان می گرفت و عمر افزونتر می شد ، باید برای این سال تازه ،هدیه ی تازه ای به خود می داد. در دلش صدای عودی از چوب ِسبز رنگ نواخته می شد و به او مژده ارمغانی در بهار می داد.


و بهار ،کم کم از راه رسید. باد ،بر نیلوفرهای ِخوشبوی ِتالاب ،ترانه می خواند و هلال ماه ،انوار نقره ای بر رودخانه فرو می بارید و شاداب ،گل های سوسن ،شکوفا می شدند .فردا کودکان می آمدند تا از کنار رود ،تمشک های وحشی بچینند.
نوایی چون صدای دلنواز تاری ،سکوت شب را شکست. آواز مرد جوانی بود ،که حتی ،دل نازک گلهای اقاقیا را نیز لرزاند. گل های واژگون لاله ،سرشان را که همواره خم است ، بالا آوردند و به دنبال صاحب صدا گشتند.
حسام الدین ،آواز خوانان از آنجا می گذشت. جوان و بلند بالا بود .صدایش ،نه تنها زیبا بود ،از رازی پرده برمی داشت که درون سینه پنهان داشت. این جوان کُرد نژاد اهل ارومیه ،این ساعت را برای دل خود ،تنها به صحرا آمده بود .همواره خیل مریدان بود که همراهی اش می کردند ،اما آن شب ،او می خواست با خود خلوتی کند.

باران به آرامی ،شروع به باریدن کرد، نوای باران بر رود ،چونان نوای فلوتی بود که فلوت زن ،بر لب گذاشته باشد. جوان، که سنش اندکی از سی سال می گذشت ،شیخ ِفتیانیان بود .
کودکی بیش نبود که پدر از دنیا رفت و او زِعامت گروه فتیانیان را به عهده گرفت .جسمش برنا، صدایش پرطنین بود و روحش ،شور جوانی ای تازه را در خود یافته بود.
سالها بود که به رسم فتیانیان ،از فقیران حمایت کرده بود .به غریبان مهمانی داده بود و در برابر حاکمان ،یاور مردمان بود .اما آن شب در اندیشه بزرگتری بود .قلبش او را به راه بزرگی می خواند.
جوان ِ مردم دوست و گشاده دست ِفتیان و سرحلقه قلندران ،که روزی جامه تعهد به عفت و طهارت ،در جمع فتیانیان بر تن کرده بود ،از شیخ خویش ،ذکریا ،خرقه گرفته بود ،یک قدح آب و نمک ،به نشان تحمل سختی ها نوشیده بود و کمربند عهد بسته بود که تا آخر عمر ،در خدمت حلقه فتیانیان باشد ،حال ،دریایی بزرگ ،او را از این رود ِکوچک ،که در آن زندگی می کرد به سوی خود می خواند.
کنار رود نشست و خیره باد شد ،که تن علفزار را به بازی گرفته بود .بهار نیز که امشب، این چنین نورسته و تازه است ،به زودی کوچ می کند. بهار به کجا می رود؟ شکوه ِ او آرام آرام سپری می شود.
با دلی غمبار ،به آب که در حرکت بود ،چشم دوخت .گویی دیروز بود که کلاه بلند، کفش نوک برآمده و خنجر به کمر بسته ،به پیش مرشدش رفته بود و پیر ،او را اَخی نامیده بود و حال، خود مرشدی بزرگ و در رأس ایل و قبیله خود بود .اما چرا هیچ کدام از این منصب ها که دل ِجوانان را می ربود ،برای او تازگی نداشت.

امیر ِفتیان، حسام الدین چلبی، او که صدایش به داوود نبی می ماند، خط زیبایش به یاقوت (یاقوت مستعصمی )، او که سواری تیزرو، شمشیربازی ماهر و در کیش ِپدر ،زبانزد بود ،حال ،اسب سواری تیزپا تر ،قلعه وجودش را به تسخیر خود درآورده بود و این جنگجو می رفت ،تا خودش را به او تسلیم نماید.
برخاست تا به آن سوی رود رود و به همان جاده ،که کمتر مردمان از آن می گذرند .می خواست رود ِکوچک نماند ،دریا شود.
به خانه که قدم گذاشت حس کرد ،آستان خانه اش از بهار رنگین شده و بر کنار پنجره ،برگ های تازه ی سبزی روییده که تا آن وقت آنها را ندیده بود. …


صبح گاهان ،هنوز از پنجره به داخل خانه سرک نکشیده بود ،که مولانا خانه را ترک کرد .طبق آن روزها که در انتظار شمس الدین و صلاح الدین می ماند ،در باغ ِخانه منتظر نشست.
سفال ِزرد ِبام خانه های قونیه، از باران ِشب گذشته نمناک بود. گه گاه قطره ای باران از آن می لغزید و بر سنگفرش می چکید و برکه ای کوچک را در جابه جای حیاط خانه تشکیل می داد. و خورشید چه سخاوتمندانه نورش را به این آبگیر کوچک هدیه می داد .رنگین کمان های کوچک، حیاط خانه ی مولانا را به جشنی از نور مبدل کرده بود.
اندکی نگذشته بود که از در ِبزرگ خانه، جوانی که صدایش ،داوود نبی را به هنگام خواندن مزامیر به یاد می آورد ،با قدم هایی مصمم وارد باغ شد.
مولانا به آمدن او از جا برخاست. تک درخت نارنج ِباغ ،شکوفه ای نثار حوض آبی خانه کرد و حسام الدین ،لبخندزنان نزدیکتر شد.
مولانا در چشمانش می خواند که می گفت ،دیشب خواب دیدم که پروانه ای شده ام و در میان باغ پرواز می کنم، بر شکوفه ی درخت هلو می نشینم و می خواهم برای همیشه پروانه بمانم.
مولانا دستانش را گشود و حسام الدینش را در آغوش کشید ،بار دیگر پاک باخته ای ،قمار عاشقانه را تکرار می کرد، این بار ،قرعه به نام حسام الدین رقم خورده بود .او که تا دیروز خادمان بسیار داشت ،همه آنچه که داشت را بخشیده بود و در کمال فقر آمده بود ،خانقاه خود را در اختیار مولانا قرار دهد.
آن بزرگ ِخاندان ِفتیان آمده بود ،تا کمر عشق در خدمت مولانا ببندد.
روزی مولانا قمار عشق کرد .روزی دیگر صلاح الدین و این بار زمان حسام الدین فرا رسیده بود .
کم کم خورشید در کوهسار ِمه آلود ِقونیه ،خودش را نشان داد و انوار خورشید به آرامی بر همه جا نشست و دو یار ،رازهای جانشان را برای هم زمزمه می کردند.
کتاب-باغ-سبز-عشق

داستان زندگی مولانا قسمت سی و پنجم- صلاح الدین زرکوب

داستان زندگی مولانا قسمت  سی و پنجم  –صلاح الدین زرکوب

 – نویسنده : غریبیان لواسانی 

 – گوینده : فخر

گل های آفتابگردان ،پرچین باغ را پر کرده بودند و تک درخت سیب ،سرفراز و پر میوه ،در میانه باغ خودنمایی می کرد. صلاح الدین، عاشق این درخت بود .کودکی بیش نبود که در همین باغ روستایش ،با دست خود ،این درخت را کاشته بود ،همین جا که به دنیا آمده بود .برای این روستا زاده، درختان باغ، آواز خروس به وقت سحر، آن چشمه ی بالا ده که از زمین می جوشید و چون دستانت را از آن پر می کردی ،خنکای آب آن ،از پوستت می گذشت و به اعماق قلبت می رسید همه و همه ،از آسمان آمده بود.
و آن روز ،در هوای پاک خزان ،به گستره ی بیکران آسمان چشم دوخته بود، اُفق در مِه پیدا و نا پیدا بود. در دوردست ،گویی رود به آسمان می پیوست و باد خزانی ،برگ ها را نوازش می داد. صلاح الدین آمده بود تا به باغ سری بزند ،اما دلش جای دیگری بود. این ماهیگیر زاده ،دلش ربوده عشق مولانا بود. در آب چشمه که دستایش را شست ،ندایی به او گفت باید این باغ، چشمه ی دوست داشتنی ات و آسمان آبی روستا را رها کنی و جانت را با عطر نی زاری دیگر پر کنی.
چه کسی با او سخن می گفت؟ آیا این پروانه ی درشت سپید که کنار چشمه ،روی گل آبی کوچک نشسته بود ،با او سخن می گفت؟
برای او که از کودکی با طبیعت سخن می گفت ،هیچ چیز غریب نبود. پیر مرد که هرگز کتاب و دفتری نخوانده بود، برایش همه چیز باور کردنی بود. هر صبح ،گندمزاران نی نام خدایش را بر لب می گذاشتند .جویبار وقتی از شیب دره سرازیر می شد ،زیبایی خدا را برای او وصف می کرد و در بهار، شکوفه های سپید درختان سیب ،برایش از رازهای طبیعت می گفتند. برای صلاح الدین ، باران، سماع آسمان برای خدا بود و علف های سبز ،در اشتیاق دیدار خدا، هر روز قد می کشیدند و کوه های سبز ،هر روز در اندیشه سفر بودند ،تا تن گرانبارشان را ،اندکی سبک نمایند و دانه ای شن شوند و به آسمان ملحق شوند.
نسیمی که از رود ،برمی خاست او را به آواز خواندن خواند. کنار گل ها نشست و با همان لهجه ی روستایی اش که قفل را قلف، خُم را خُنب می گفت ،ترانه ای برای خدا خواند. آخرین نگاهش را به باغ انداخت و بعد برخاست و عازم شهر قونیه شد.
….


در قونیه ،مولانا ساعتها بود که در انتظار آمدن صلاح الدین بود. روی پلکان چوبی خانه نشسته بود تا زرکوب از راه برسد.
حالا که شمس رفته بود ،مولانا شمس دیگری یافته بود. صلاح الدین برای او با آن پاکی روستایی و درس ناخواندگی اش،
شمس را زنده می کرد .مگر شمس از او نخواسته بود که تمام کتابهایش را به دور بیاندازد ،حالا این پیرمرد آفتاب سوخته ی دهاتی که خبری از علوم عقلی و نظری و … نداشت ،چاکر خدا شده بود و حاضر بود ساده دلانه حتی چارق خدا را بدوزد و موهای خدا را شانه کند، فقط خدا بگذارد که او عاشقش باشد و مولانا چقدر دوستدار این عشق ساده دلانه او بود.
هنوز آفتاب در میانه آسمان بود که صلاح الدین ،نفس زنان از راه رسید. پیرمرد به امر مولانا به باغ رفته بود ،اما بی تاب دیدار خداوندگار، خود را به خانه ی او رساند. به وجودش خو گرفته بود.مولانا که نبود، ماهی سرگردانی می شد که به دنبال دریا می گشت.
مولانا برخاست تا همراه صلاح الدین به مسجد رود. آن روز به نیابت از مولانا ، امام جماعت ،صلاح الدین زرکوب بود.

صلاح الدین به نماز ایستاد و خیل مریدان مولانا و مردم کوچه و بازار ،پشت سر او قامت بستند.
غروب ،دیوار را به رنگ سرخ نقاشی می کرد و ماه، کم کم به آسمان می آمد و صلاح الدین، نماز عشق می خواند و روحش به آسمانها رفته بود ،اما سوره فاتحه را خوب نمی خواند ،کلمه نستعین را نعین می خواند و سوره توحیدش را نه به رسم اهل شریعت ،بلکه به شیوه اهل دل می خواند.
پس از نماز ،چونان که معمول نمازهای یومیه بود ،عده ای دورش را گرفتند که سئوالهای فقهی شان را بپرسند و در کمال حیرت دیدند که خلیفه ی مولوی بزرگ، حتی برای ساده ترین سئوالهای آن ها ،جوابی در خور ندارد و باز آنروز ،فریاد اعتراض مردم ،در کوچه و برزن پُر شد که این مرد اُمی درس ناخوانده از کجا پیدایش شده است ؟ این چه امام جماعتی است که نه نماز را درست می خواند و نه احکام دین را می شناسد؟. مردک !برو اول سواد نماز را از کودکان ما یاد بگیر، بعد برای ما امام جماعت بشو! شمس الدین کم نبود که صلاح الدین هم اضافه شد ؟اصلاً مولانا چه کم دارد که اجازه می دهد بازیچه جادویِ این مردان روستایی شود؟
هر روز ،همین سخنان ،نه تنها صلاح الدین که خداوندگار را نیز می آزرد .مولانا در جوابشان می گفت: «جان ِنماز ،از نماز فاضلتر است .ایمان ،به از نماز ظاهر است. نماز در هر دینی به گونه ای دیگر است ،ولی ایمان ،در هیچ دینی تبدیل نمی پذیرد.»
در درون هر کدام از ما چشمه ای از نور است ،اگر آن را روزی در درونتان یافتید بدانید که نمازتان مقبول درگاه خداست .اما صدحیف که اکثر ما ،از آن خورشید ِجان بی خبریم، صلاح الدین اما اقیانوسی از نور ،در جانش نهفته دارد که هر روز ،مرا هم به سیر وسفر می برد و آنجا من و او ،شگفتی ها می بینیم، نور می بینیم، و از این همه زیبایی ،سماع می کنیم.



بهار از راه می رسید .شکوفه های بادام ،خُرد و سپید بر درختان پیدا می شدند. جویباران پر از آب می شدند و بیدمشک ها عطر می پراکندند. در باغ ِمولانا نیز ،درخت نارنج شکوفه داده بود.
صبحی سپید و روشن بود که مولانا ،دختر صلاح الدین، فاطمه خاتون را برای پسرش سلطان ولد خواستگاری کرد. فاطمه خاتون ،درس خوانده بود ،در مجالس خداوندگار شرکت می کرد ،شاید نمی توانست هم طراز بهاءالدین باشد که در عرفان نظری ، عرفان عملی و در علوم الهی زبانزد بود، اما برای زندگی ،یار خوبی بود.
هرچند که صوفیان از این وصلت ،دل خوشی نداشتند ، صلاح الدین و جلال الدین پدر عروس و داماد ،از این وصلت ،مسرور و شاد شدند و جشن عروسی را خیلی زود به راه انداختند و صوفیان در کمال ناباوری دیدند که این وصله نامتجانس ،به خاندان معروف بهاءالولد متصل شد و صلاح الدین زرکوب ،خویشاوند خانوادگی مولانا شد.
اگر مولانا همه کارهای خانقاهش را به صلاح الدین نسپرده بود و اگر پیرمرد ،اندکی از عالِم بزرگ شهر فاصله می گرفت ،شاید داستان شمس بار دیگر تکرار نمی شد ،اما انگار قرار بود که این ماهیگیر زاده زنده بماند تا باز از دریای عمیق جان مولانا ،مروارید صید کند چرا که خداوندگار ،از آنچه در ذهن یارانش می گذشت ،باخبر شد .او نمی خواست دوباره شمس را از دست دهد.
شب بود و باد ،بر شیشه پنجره ،آنچنان بی باکانه می وزید که گویی می خواست ،بدون اجازه به درون خانه بیاید و هر آنچه در خانه است را با خود ببرد ،حتی صلاح الدین را. مگر باد با صلاح الدین چه کار دارد؟ صلاح الدین که چیز زیادی اززندگی نمی خواهد .او که همه چیز خود را قمار عشق کرده است ، دیگر نه حجره ای در بازار دارد ،نه زرهایی که با پتک بر آن زند. روزی پدر ،او را به شاگردی به بازار زرکوبان برده بود تا در روزی بزرگ ،با پتک خود بر زرها بزند وبا نوای آن ،حرف عشق بنوازد و دل مولانا را برباید و دیگر هیچ. گویا حجره کوچک او تنها برای آفرینش آن روز بزرگ ساخته شده بود.
شب بود و باران بر بام زرد خانه ،گام می زد. از جیرجیرک ها خبری نبود. دردی در سینه، ناگهان مولانا را خبر داد ،که قصد بردن صلاح الدینت را کرده اند .دارند او را از تو جدا می کنند .بشتاب. برخاست و صلاح الدین را به نزد خود خواند. ابرها پراکنده شدند. صبح ،دوباره سقف خانه را سپید و روشن کرد و خروس ،دوباره آواز صبح خواند. صلاح الدین از خطر جسته بود.
….
روزها می گذشت. ده سال از این وصلت فرخنده می گذشت و صلاح الدین ،ماه آسمان مولانا، به جای شمس او می تابید و شب هایش را روشن می کرد.
وقت نماز صبح بود. صلاح الدین، این شاگرد دیرین برهان الدین ترمذی ،که دل استاد را به خاطر سادگی روحش ربوده بود، برخاست تا برای نماز صبح به مسجد رود. مرد ِعاشق که از مال دنیا ،برای خود هیچ باقی نگذاشته بود ،به بام رفت تا بالاپوشش را که روز گذشته شسته بود، از بند رخت بردارد و بر تن کند. کُت نیمدار ،در آن سرمای دی ماه یخ بسته بود.
دانه دانه برف بود که بر زمین می پاشید و کتی که از سرمای شب پُر شده بود ،بر تن صلاح الدین چسبیده بود.
به مسجد رسید. دوستداران او که به تعداد انگشتان دست هم نمی رسید و چند نفر از مریدان مولانا بودند ،به سوی او شتافتند: یا شیخ !با این کوه یخ، در این هوای سرد، سرما می خورید! بگذارید ما بالاپوشمان را به شما بدهیم. اما صلاح الدین که لحظه ای دیگر به آغوش محبوب می رفت و از گرمای جان او ،گرما می گرفت به اصرار آنها وقعی ننهاد و به نماز ایستاد. آنجا خود ِاو نیز ذوب می شد.
محرم سال 657 فرا رسید. نوایی چون صدای ترنم باران ،در کوهساران ِخاموش می پیچید، اما باران نبود. آن نوا ،چون صدای دلنواز چنگی بود که در آسمان نواخته می شد .نوایی که روح را به سوی خود می خواند. آوایی که پایان ملال و دلتنگی بود. مولانا تمام شب ،جان و دل ،بیدار بود. تن بیمار صلاح الدین را که از تب می سوخت ،با صدای آرامش ،خنکا می بخشید.
از انتهای جاده ای که به آسمان می رفت ،صدای موسیقی و پایکوبی برخاسته بود .کم کم آسمانیان می آمدند تا انسانی که مَلَک شده بود را ،به نزد خود ببرند.
آوای چنگ بلندتر شد. ده روز بود که مولانا این صدا را می شنید ،اما آن لحظه ،صدا نزدیکتر شده بود. هلال ماه ،کم کم بر کرانه ی افق محو می شد و خورشید بر سینه افق ،گویی زاده می شد. خورشید برای بردن آن چشمه نور به آسمان آمده بود .صلاح الدین بدون هیچ تعلقی به زمین، رهای رها، آرام آرام، از میان باغ ِخانه مولانا پرواز کرد و به آسمان رفت.
هشت دسته قوال، با نوای دف ، سماع و رُباب ،از زمین، پایکوبان ،جنازه مرد خدا را تا مقبره بهاءالولد ،پدر مولانا تشییع کردند و هزاران مَلک، چنگ نواز و بَربَط زنان روحش را به آسمان بردند.
کتاب-باغ-سبز-عشق

داستان زندگی مولانا قسمت سی و چهار- قمار عاشقانه

داستان زندگی مولانا قسمت  سی و چهار –قمار عاشقانه

 – نویسنده : غریبیان لواسانی 

 – گوینده : فخر

مولانا جلال الدّین ،کنار حوض فیروزه ای خانه نشسته بود. حوض آبی ،گویی تکه ای از آسمان لاجوردی خدا بود که در زمین جامانده است. مولانا به این حوض، به کاشی های نیلی، قوس های سَر در اتاق ها و سقف بلند شان، اُلفتی دوباره پیدا کرده بود. گل های اطلسی باغ ،دوباره برایش ناز می کردند و او دستش را به نوازش بر گلبرگ هایشان می کشید.
دل مولانا ،باز رنگ تازه ای گرفته بود. حالا آیینه ای به دست گرفته بود و شمس را در درون خود یافته بود و با زبان شعر، با نوای رباب و رقص سماع ،از درون خود ،به عالمی ورای خاک می رفت.
باد ،گیسوان بید معلق را آشفته می کرد، خورشید ،انوار پریده رنگش را بر ردای اُخرایی رنگ مولانا افکنده بود، برخاست و تکه های نور ،از روی ردایش به پایین لغزید. دلش عزم رفتن به بازار کرده بود.

بازار در ازدحام و شلوغی مردمان و در همهمه ی معامله و سود و زیان، وقت جواب دادن به دغدغه های ِدل آدمیان را ندارد. بازار ،محل کسب و کار است و گفت و شنود ،برسر گرانی ِجنسی و یا ناگاه ،ارزان شدن آن است و مرد بازاری ،دل در گرو اموال حجره ی خود دارد. سَر بازاری اگر برود ،حساب و کتابش به هم نمی خورد.
مولانا با قدم هایی آرام ،از بازار کفّاشان ،وارد بازار خرّازان و از آنجا خَم کوچه را که گذراند، وارد بازار زرکوبان شد. صدای چکش ها و سندان ها ،بازار را در خود فرو برده بود . آهنگ پتک و سندان در زیر سقف ِگنبدی و آجری بازار می پیچید. جلال الدّین محمد به این قسمت بازار که قدم گذاشت ،به ناگاه ایستاد .این موسیقی ،با سازی از پتک و سندان ،برای او نواخته می شد، یک لحظه بازاریان را از یاد برد و به سماع مشغول شد.

میان بازار ِزرکوبان، شاهینی بال گشوده در آسمان ،می چرخید .چه خوش است سماع ،وقتی موسیقی ای از کبریا برای تو بنوازد. نوای نواختن بر سِندان کدامین مرد بود که دل مولانا را در چرخش ِسماع ،عاشق خود می کرد؟
صدا از انتهای بازار زرکوبان می آمد . از حجره ی پیر مرد ساده ای روستایی، همان که نامش را شنیده ایم. او که در مجلس مولانا می نشست و با صدای مولانا ،روحش هفت آسمان را در می نوردید. نامش … نامش صلاح الدّین فریدون زرکوب قونوی بود.

مولانا می چرخید و صلاح الدّین، با چرخش او ،از دژ های افسانه ای آسمان ،بالا می رفت. دستان خورشیدی مولانا ،به هنگام سماع ،به او راهی را نشان می داد که در آن ،از طعم اندوه ،خبری نبود و نگاه او به صلاح الدّین می گفت: بیا و با این باده که خداوند ،در رگهای من جاری کرده ،شاد باش و آنوقت به درخت بگو که مستم، به رود بگو که رَستم ، و به کوه بگو که از خود نیستم .
صلاح الدّین رو به شاگردان کرد و از آنان خواست تا با همان آهنگ که او به آنها آموخته بود ،همچنان بر زرها بکوبند و ترسی از ضایع شدن زر نداشته باشند . ورق های زر بود که در زیر ضربه های پتک خرد می شد، کوچک می شد و با خرد شدن آنها روح صلاح الدّین بزرگ می شد و اوج می گرفت. برخاست و به مولانا ملحق شد. حالا در میانه ی بازار زرکوبان و در وسط حلقه ی بازاریان که دست از کار کشیده بودند، دو مرد ،خواب نیمروز شهر را آشفته کرده بودند، تا چشمان هیچ کس به خواب نرود. وقت بیدار شدن بود و خورشید در میان آسمان بود.
ساعت به ساعت می گذشت کم کم آفتاب ،ارغوانی فام میشد و ظهر به عصر میرسید. مرد بازار، چرخ زنان از وسط میدان و از کنار مولانا ،به حجره ی خود وارد شد. لحظه ای همه ی آنچه در مغازه ی کوچک خود داشت ،از نظر گذراند و آن وقت صلاح الدّین زرکوب به یکباره ،دار و ندار خود را بین فقرا تقسیم کرد.
زرها و نقره ها بود که در میان دستان مردم ،جای می گرفت. اندوخته ی سالها کار و جوانی صلاح الدّین که باید دستگیر پیری او میشد ،در قمار عشق او رنگ باخته بود، قمار عاشقانه ی مولانا یک بار دیگر ،در جان این صوفی ِصافی دل ،چه زیبا تکرار میشد. گویی صلاح الدّین ،هیچ گاه اهل بازار نبوده و رسم بازاریان را نشناخته، او راه دیگری را برگزیده بود.
کتاب-باغ-سبز-عشق

سفارش خرید کتاب باغ سبزعشق

بنا به تماسهای مکرر همراهان گرامی و تقاضا برای تهیه کتاب باغ سبز عشق ( داستان زندگی مولانا) تعداد محدوی از این کتاب به فروش می رسد که بصورت پستی برای متقاضیان ارسال خواهد شد

قیمت نسخه کاغذی کتاب با جلد معمولی  25 هزار تومان می باشد،  مبلغی جهت هزینه ارسال پستی افزوده خواهد شد که  برای تهران 10 هزارتومان و سایر شهرها  حدود 30 هزارتومان می باشد 

قیمت کتاب به همراه هزینه ارسال با پست معمولی برای شهر تهران   35000 تومان می باشد 

لطفا فرم ذیل را جهت ارسال پستی شهر تهران دقیق تکمیل بفرمایید 

    قیمت کتاب به همراه هزینه ارسال با پست معمولی برای سایر شهرها  55000 تومان می باشد

    لطفا فرم ذیل را جهت ارسال پستی شهر ستان دقیق تکمیل بفرمایید